حافظ

حافظ از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد پرش به: ناوبری, جستجو برای دیگر کاربردها، حافظ (ابهام‌زدایی) را ببینید.
مختصات: ‏۳۰٫۵۵″ ۳۳′ ۵۲°شرقی ‏۳۲٫۹۵″ ۳۷′ ۲۹°شمالی / ۵۲٫۵۵۸۴۸۶۱غرب ۲۹٫۶۲۵۸۱۹۴جنوب / -۵۲٫۵۵۸۴۸۶۱;-۲۹٫۶۲۵۸۱۹۴ (نقشه) حافظ
نام اصلی شمس الدین محمد بن بهاءالدّین شیرازی زمینه کاری شعر، فلسفه، عرفان زادروز حدود ۷۲۷شیراز مرگ ۷۹۲شیراز در زمان حکومت شاه شیخ ابواسحاق- رویدادهای مهم یورش محمدمبارزالدین حکمران کرمان و یزد لقب چیره‌دست‌ترین غزل سرای زبان فارسی سبک نوشتاری سبک عراقی دیوان سروده‌ها دیوان حافظ تخلص حافظ دلیل سرشناسی دیوان حافظ اثرگذاشته بر گوته خواجه شمس الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۲۹ هجری قمری)، شاعر بزرگ سده هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به غزلیات حافظ شهرت دارند.او از مهمترین تاثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود.در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت.هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود.در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند. [۱] [۲] محتویات [نهفتن]  ۱ زندگی‌نامه ۲ آرامگاه حافظ ۳ دیوان حافظ ۳.۱ غزلیات ۳.۲ رباعیات ۳.۳ واژه‌های کلیدی در اشعار حافظ ۳.۴ زبان و هنر شعری ۴ حافظ و پیشینیان ۴.۱ شارحان ترک ۵ تأثیر حافظ بر شعر دوره‌های بعد ۶ حافظ در جهان ۶.۱ سروده‌های شاعران بزرگ برای حافظ ۶.۱.۱ گوته ۶.۱.۲ نیچه ۶.۲ حافظ در جهان عرب ۶.۳ ترجمه‌های دیوان حافظ ۷ شرح حافظ ۷.۱ حافظ‌پژوهان شبه قاره ۸ فال حافظ ۹ افکار حافظ ۱۰ عشق حافظ ۱۱ علاقه به شیراز ۱۲ نگارخانه ۱۳ جستارهای وابسته ۱۴ پانویس ۱۵ منابع ۱۶ پیوند به بیرون زندگی‌نامه آرامگاه خواجه حافظ شيرازى اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و مادرش نیز اهل کازرون بوده‌است. [۱]در اشعار او که می‌تواند یگانه منبع موثّق زندگی او باشد اشارات اندکی از زندگی شخصی و خصوصی او یافت می‌شود. آنچه از فحوای تذکره‌ها به دست می‌آید بیشتر افسانه‌هایی است که از این شخصیّت در ذهن عوام ساخته و پرداخته شده‌است. با این همه آنچه با تکیه به اشارات دیوان او و برخی منابع معتبر قابل بیان است آن است که او در خانواده‌ای از نظر مالی در حد متوسط جامعه زمان خویش متولد شده‌است.(با این حساب که کسب علم و دانش در آن زمان اصولاً مربوط به خانواده‌های مرفه و بعضاً متوسط جامعه بوده‌است.) در نوجوانی قرآن را با چهارده روایت آن از بر کرده و از همین رو به حافظ ملقب گشته‌است. در دوران امارت شاه شیخ ابواسحاق (متوفی ۷۵۸ ه‍. ق) به دربار راه پیدا کرده و احتمالاً شغل دیوانی پیشه کرده‌است. (در قطعه ای با مطلع «خسروا، دادگرا، شیردلا، بحرکفا / ای جلال تو به انواع هنر ارزانی» شاه جلال الدین مسعود برادر بزرگ شاه ابواسحاق را خطاب قرار داده و در همان قطعه به صورت ضمنی قید می‌کند که سه سال در دربار مشغول است. شاه مسعود تنها کمتر از یکسال و در سنه ۷۴۳ حاکم شیراز بوده‌است و از این رو می‌توان دریافت که حافظ از اوان جوانی در دربار شاغل بوده‌است). علاوه بر شاه ابواسحاق در دربار شاهان آل مظفر شامل شاه شیخ مبارزالدین، شاه شجاع، شاه منصور و شاه یحیی نیز راه داشته‌است. شاعری پیشه اصلی او نبوده و امرار معاش او از طریق شغلی دیگر (احتمالاً دیوانی) تأمین می‌شده‌است. در این خصوص نیز اشارات متعددی در دیوان او وجود دارد که بیان کننده اتکای او به شغلی جدای از شاعری است، از جمله در تعدادی از این اشارات به درخواست وظیفه (حقوق و مستمری) اشاره دارد.[۳] در بارهٔ سال دقیق تولد او بین مورخین و حافظ‌شناسان اختلاف نظر وجود دارد. دکتر ذبیح الله صفا ولادت او را در ۷۲۷ ه‍. ق[۴] و دکتر قاسم غنی آن را در ۷۱۷[۵] می‌دانند. برخی دیگر از محققین همانند علامه دهخدا بر اساس قطعهای از حافظ ولادت او را قبل از این سال‌ها و حدود ۷۱۰ ه‍. ق تخمین می‌زنند.[۶] آنچه مسلم است ولادت او در اوایل قرن هشتم هجری و بعد از ۷۱۰ واقع شده و به گمان غالب بین ۷۲۰ تا ۷۲۹ ه‍. ق روی داده‌است. در مورد سال درگذشت او اختلاف کمتری بین مورخین دیده می‌شود و به نظر اغلب آنان ۷۹۲ ه‍. ق است. از جمله در کتاب مجمل فصیحی نوشته فصیح خوافی (متولد ۷۷۷ ه‍. ق) که معاصر حافظ بوده و همچنین نفحات الانس تألیف جامی (متولد ۸۱۷ ه‍. ق) به صراحت این تاریخ به عنوان سال درگذشت خواجه قید شده‌است. محل تولد او شیراز بوده و در همان شهر نیز روی بر نقاب خاک کشیده‌است. روایت است هنگامی که قصد دفن حافظ را داشتند، عده‌ای از متعصبان با استناد به اشعار حافظ دربارهٔ میگساری با دفن وی به شیوهٔ مسلمانان مخالف بودند و در مقابل عدهٔ دیگر وی را فردی مسلمان و معتقد می‌دانستند. قرار شد که از دیوان حافظ فالی بگیرند که این بیت آمد: قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ که گرچه غرق گناه است، می‌رود به بهشت این شعر در بدخواهان شاعر تأثیر بسیاری می‌کند و همه را خاموش می‌کند.[۷] آرامگاه حافظ نوشتار اصلی: حافظیه آرامگاه حافظ در شیراز سنگ مزار حافظ در حافظیه شیراز آرامگاه حافظ در شهر شیراز و در منطقهٔ حافظیّه در فضایی آکنده از عطر و زیبایی گل‌های جان‌پرور، درآمیخته با شور اشعار خواجه، واقع شده‌است. امروزه این مکان یکی از جاذبه‌های مهمّ گردشگری به شمار می‌رود و بسیاری از مشتاقان شعر و اندیشه‌ةای حافظ را از اطراف جهان به این مکان می‌کشاند. در زبان اغلب مردم ایران، رفتن به حافظیّه معادل با زیارت آرامگاه حافظ گردیده‌است. اصطلاح زیارت که بیشتر برای اماکن مقدّسی نظیر کعبه و بارگاه امامان به‌کار می‌رود، به‌خوبی نشان‌گر آن است که حافظ چه چهرهٔ مقدّسی نزد ایرانیان دارد. برخی از معتقدان به آیین‌های مذهبی و اسلامی، رفتن به آرامگاه او را با آداب و رسوم مذهبی همراه می‌کنند. از جمله با وضو به آنجا می‌روند و در کنار آرامگاه حافظ به نشان احترام، کفش خود را از پای بیرون می‌آورند. سایر دلباختگان حافظ نیز به این مکان به‌عنوان سمبلی از عشق راستین و نمادی از رندی عارفانه با دیدهٔ احترام می‌نگرند.پرویز ناتل خانلری(سال ۱۳۷۵) بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد شد آرامگاه حافظ در اسکناس و سکه‌های ایران: اسکناس‌های هزار ریالی ایران از سال ۱۳۴۱ هجری شمسی تا سال ۱۳۵۸ با نمایی از آرامگاه حافظ چاپ و نشر می‌شد. سکه‌های پنج ریالی برنز ایران از سال ۱۳۷۱ هجری شمسی تا سال ۱۳۷۸ به نقشی از آرامگاه حافظ آراسته شد. دیوان حافظ نوشتار اصلی: دیوان حافظ این صفحه یا بخش حاوی متن نستعلیق است. بدون قلم (فونت) مناسب، ممکن است به جای خط نستعلیق نوشته را با خط عادی ببینید.قلم نستعلیق را می‌توانید از اینجا دانلود کنید. دیوان حافظ که مشتمل بر حدود ۵۰۰ غزل، چند قصیده، دو مثنوی، چندین قطعه و تعدادی رباعی است، تا کنون بیش از چهارصد بار به اشکال و شیوه‌های گوناگون، به زبان فارسی و دیگر زبان‌های جهان به‌چاپ رسیده‌است. شاید تعداد نسخه‌های خطّی ساده یا تذهیب شدهٔ آن در کتابخانه‌های ایران، افغانستان، هند، پاکستان، ترکیه و حتی کشورهای غربی از هر دیوان فارسی دیگری بیشتر باشد.[۸] غزلیات مصرعی از یک غزل حافظ با خوشنویسی دیجیتال: (اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست) حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم. حافظ را چیره‌دست‌ترین غزل سرای زبان فارسی دانسته‌اند[۹] موضوع غزل وصف معشوق، می، و مغازله‌است و غزل‌سرایی را باید هنری دانست ادبی، که درخور سرود و غنا و ترانه‌پردازی است. با آن‌که حافظ غزل عارفانهٔ مولانا و غزل عاشقانهٔ سعدی را پیوند زده، نوآوری اصلی او در تک بیت‌های درخشان، مستقل، و خوش‌مضمون فراوانی است که سروده‌است. استقلالی که حافظ از این راه به غزل داده به میزان زیادی از ساختار سوره‌های قرآن تأثیر گرفته‌است، که آن را انقلابی در آفرینش این‌گونه شعر دانسته‌اند.[۱۰] ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری ؛ نمونه‌ای از اشعار پیش از اینت بیش از این اندیشهٔ عشّاق بود مهرورزی تو با ما شهرهٔ آفاق بود یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین‌لبان بحث سرّ عشق و ذکر حلقهٔ عشّاق بود پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود حسن مهرویان مجلس گرچه دل می‌برد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود رباعیات انواع اشعار حافظ چندین رباعی به حافظ نسبت داده شده که هر چند از ارزش ادبی والایی، هم‌سنگ عزل‌های او برخوردار نیستند اما در انتساب برخی از آن‌ها تردید زیادی وجود ندارد. در تصحیح خانلری از دیوان حافظ تعدادی از این رباعیات آورده شده که ده رباعی در چند نسخهٔ مورد مطالعه او بوده‌اند و بقیه فقط در یک نسخه ثبت بوده‌است. دکتر پرویز ناتل خانلری در باره رباعیات حافظ می‌نویسد: «هیچ‌یک از رباعیات منسوب به حافظ چه در لفظ و چه در معنی، ارزش و اعتبار چندانی ندارد و بر قدر و شأن این غزلسرا نمی‌افزاید.»[۱۱] امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت[۱۲] هر دوست که دم زد از وفا دشمن شد هر پاک روی که بود تردامن شد گویند شب آبستن غیب است عجب چون مرد ندید از که آبستن شد[۱۳] واژه‌های کلیدی در اشعار حافظ در دیوان حافظ کلمات و معانی دشوار فراوانی یافت می‌شود که هر یک نقش اساسی و عمده‌ای را در بیان و انتقال پیام‌ها و اندیشه‌های عمیق برعهده دارد. به عنوان نقطهٔ شروع برای آشکار شدن و درک این مفاهیم، ابتدا باید با سیر ورود تدریجی آن‌ها در ادبیات عرفانی که از سدهٔ ششم و با آثار سنایی و عطار و دیگران آغاز گردیده آشنا شد. از جملهٔ مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به واژه‌گانی چون رند و صوفی و می اشاره کرد: خدا را کم نشین با خرقه‌پوشان رخ از «رند»ان بی‌سامان مپوشان در این خرقه بسی آلودگی هست خوشا وقت قبای «می»فروشان در این «صوفی»وشان دَردی ندیدم که صافی باد عیش دُردنوشان رند شاید کلمه‌ای دشواریاب‌تر از رند در اشعار حافظ یافت نشود. کتاب‌های لغت آن‌را به عنوان زیرک، بی‌باک، لاابالی، و منکر شرح می‌دهند، ولی حافظ از همین کلمهٔ بدمعنی، واژه پربار و شگرفی آفریده‌است که شاید در دیگر فرهنگ‌ها و در زبان‌های کهن و نوین جهان معادلی نداشته باشد. اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی صوفی حافظ، همواره، صوفی را به‌بدی یاد کرده و این به سبب ظاهرسازی و ریاکاری صوفیان زمان او م می‌نگرند. نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد می می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست مگر که لاله بدانست بی‌وفایی دهر که تا بزاد و بشد[۱۴]، جام می ز کف ننهاد زبان و هنر شعری همچون همهٔ هنرهای راستین، شعر حافظ پرعمق، چندوجهی، تعبیرپذیر، و تبیین‌جوی است. او هیچ‌گاه ادعای کشف و غیب‌گویی نکرده، ولی از آن‌جا که به ژرفی و با پرمعنایی زیسته‌است و چون سخن و شعر خود را از عشق و صدق تعلیم گرفته، کار بزرگ هنری او آینه‌دار طلعت [۱۵] و طینت فارسی‌زبانان گردیده‌است.[۱۶] مرا تا عشق تعلیم سخن کرد حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود مگو دیگر که حافظ نکته‌دان‌ست که ما دیدیم و محکم جاهلی بود حافظ و پیشینیان یکی از باب‌های عمده در حافظ‌شناسی مطالعهٔ کمی و کیفی میزان، گستره، مدل، و ابعاد تأثیر پیشینیان و هم‌عصران بر هنر و سخن اوست. این نوع پژوهش را از دو دیدگاه عمده دنبال کرده‌اند: یکی از منظر استقلال، یگانگی، بی‌نظیری، و منحصربه‌فرد بودن حافظ، و اینکه در چه مواردی او این‌گونه‌است. دوّم از دیدگاه تشابهات و همانندی‌های آشکار و نهانی که مابین اشعار حافظ و دیگران وجود دارد. از نظر یکتا بودن، هر چند حافظ قالب‌های شعری استادان پیش از خود و شاعران معاصرش همچون خاقانی، نظامی، سنایی، عطار، مولوی، عراقی، سعدی، امیر خسرو، خواجوی کرمانی و سلمایی دارد همین ویژگی کم‌مانند، و نیز عالَم‌گیری و رواج بی‌مانند شعر اوست، که از دیرباز شرح‌نویسان زیادی را برآن داشته تا بر دیوان اشعار حافظ شرح بنویسند. بیشتر شارحان حافظ از دو قلمرو بزرگ زبان و ادبیّات فارسی، یعنی شبه قارّهٔ هند و امپراتوری عثمانی، به صورت زیر برخاسته‌اند. شارحان ترک ۱. سودی بسنوی (درگذشت: ۱۰۰۰ ه‍. ق)، نویسندهٔ شرح چهار جلدی بر دیوان حافظ ۲. سروری (درگذشت: ۹۶۹ ه‍. ق) ۳. شمعی (درگذشت: ۱۰۰۰ ه‍. ق) ۴. سید محمد قونیوی متخلص به وهبی (درگذشت: ۇچشم می‌خورد.[۱۷] تأثیر حافظ بر شعر دوره‌های بعد تبحر حافظ در سرودن غزل بوده و با ترکیب اسلوب و شیوه شعرای پیشین خود سبکی را بنیان نهاده که اگرچه پیرو سبک عراقی است اما با تمایز ویژه به نام خود او شهرت دارد. برخی از حافظ‌پژوهان شعر او را پایه‌گذار سبک هندی می‌دانند که ویژگی اصلی آن استقلال نسبی ابیات یک غزل است.[۱۸] در مقدمه نسخه قزوینی و ستایشگر آمده‌است: غزل سرایی حافظ بدان رسید که چرخ نوای زهره و رامشگری بهشت از یاد بداد داد بیان در غزل بدان وجهی که هیچ شاعر از این گونه داد نظم نداد چوشعر عذب روانش زبر کند گویی هزار رحمت حق بر روان حافظ باد حافظ در جهان نوشتار اصلی: حافظ در جهان سروده‌های شاعران بزرگ برای حافظ گوته یادبود دیالوگ تلویحی گوته و حافظ در ديوان غربی-شرقی گوته، واقع در شهر وایمار آلمان گوته، نابغه‌ترین ادیب آلمانی، «ديوان غربی-شرقی» خود را تحت تاثیر «دیوان حافظ» سرود، و فصل دوم آن را با نام «حافظ‌نامه» به اشعاری در مدح حافظ اختصاص داد که از جملهٔ آن‌ها می‌توان به دو شعر زیر اشاره کرد: حافظا، در غزل‌هایت می‌شنوم که شاعران را بزرگ داشته‌ای. بنگر که اینک پاسخی فراخورت می‌دهم: بزرگ اویی است که این سپاس به بزرگ‌داشتِ اوست.[۱۹] و همچنین: خود را با تو برابر گرفتن، حافظا راستی که دیوانگی است! کشتی‌یی پُر شتاب و خروشان به پهنهٔ پُر موج دریا در می‌آید، و مغرور و دلیر به دلِ خیزاب‌ها می‌زند. آن و دمی است که اقیانوس درهم‌اش بشکند. ولی این تخته‌بند پوده همچنان به پیش می‌راند. در غزل‌های سبک‌خیز و تندآهنگِ تو خنکای سیال دریا است، و فورانِ کوه‌وار آتش نیز. و گدازه‌ها مرا در خود غرق می‌کنند. با این همه خیالی نیز درونم را می‌آکند و شجاعت‌ام می‌بخشد. مگر نه آن‌که من نیز در سرزمینِ خورشید زیسته و عشق ورزیده‌ام![۱۹] گوته در وصف حافظ: باشد اگر این دنیا در هم شکند حافظ، از شور به‌هم‌چشمی تو می‌بالم در بد و خوب شریکیم و وفادار و سهیم توأمانیم و ز یک گوهر و همزاد همیم چون تو خواهم ره دل پویم و نوشم می ناب هم کنم فخر بر این زندگی شعر و شراب شو کنون با شرر آتش خود نغمه‌سرا! گر چه پیری، دل پرشور و جوانیست ترا نیچه یکی دیگر از شاعران و فیلسوفان نام‌آور آلمان، نیچه، نیز در دیوان «اندرزها و حکمت‌ها»، یکی از شعرهای خود را با نام «به حافظ (آوای نوشانوش، پرسش یک آبنوش)» به او تقدیم کرده‌است: میخانه‌ای که تو برای خویش پی‌افکنده‌ای فراخ‌تر از هر خانه‌ای است جهان از سر کشیدن می‌یی که تو در اندرون آن می‌اندازی، ناتوان است. پرنده‌ای، که روزگاری ققنوس بود در ضیافت توست موشی که کوهی را بزاد خود گویا تویی تو همه‌ای، تو هیچی میخانه‌ای، می‌یی ققنوسی، کوهی و موشی، در خود فرو می‌روی ابدی، از خود می‌پروازی ابدی، رخشندگی همهٔ ژرفاها، و مستی همهٔ مستانی - تو و شراب؟[۲۰] حافظ در جهان عرب حافظ اگرچه به هیچ کشور عربی سفر نکرد، اما پژوهشگران عرب تحقیقات و مطالعات قابل توجهی در زمینه حافظ‌شناسی داشتند. اولین پژوهشگر عربی که کتاب درباره حافظ نوشت ابراهیم امین الشورابی المصری بود که کتابی به نام حافظ الشيرازي شاعر الغناء والغزل في ايران نگاشت و در آن به حافظ، اندیشه‌های حافظ و شعرهای او پرداخت.[۲۱] الشواربی همچنین شعر یوسف گمگشته باز آید به کنعان را به عربی ترجمه کرد. يوسف المفقود في اوطانه لا تحزنن عائدٌ يوماً الى كنعانهِ لاتحزنن بيت الاحزان تراهُ عن قريب روضةً يضحك الورد على بنيانه لا تحزنن هذه الافلاك إن دارت على غير المنى لايدومُ الدهرُ في حدثانه لا تحزنن لست تدري الغيب في أسراره لا تيأسنْ كم وراء الستر من أفنانهِ لا تحزنن يا فؤادي إن يسلْ بالكونِ طوفانُ الفنا فلكُ نوح لكَ في طوفانه لا تحزنن منزلٌ جدّ مخوف ومراد‏ٌ شاحط‏ٌ لم يدم فجّ على ركبانه لا تحزنن (حافظ) ما دمتَ بالفقر وليلٌ‏ مظلمٌ‏ في دعاء الله أو قرآنه لا تحزنن[۲۲] ترجمه‌های دیوان حافظ تا کنون، شعر حافظ به ده‌ها زبان در تمامی دنیا ترجمه شده‌است. ازجمله قدیمی‌ترین این ترجمه‌ها می‌توان موارد زیر را برشمرد:[۲۳] ۱. تاریخ: ۱۶۸۰ م، نویسنده: F. Meninski، نام و نوع اثر: Linguarum Orientalium اوّلین غزل دیوان حافظ - الا یا ایهاالسّاقی... - به نثر لاتین ترجمه شد، محل انتشار: وین ۲. تاریخ: ۱۷۶۷ م، نویسنده: T. Hyde، نام و نوع اثر: Syntagma dissertationum اوّلین غزل دیوان حافظ - الا یا ایهاالسّاقی... - به نثر لاتین ترجمه شد، محل انتشار: آکسفورد ۳. تاریخ: ۱۷۷۱ م، نویسنده: de Reviski، نام و نوع اثر: Specimen poeseos Persicae شانزده غزل از ابتدای دیوان حافظ به نثر لاتین ترجمه شد، محل انتشار: ذکر نشده ۴. تاریخ: ۱۷۷۴ م، نویسنده: J. Richardson، نام و نوع اثر: Specimen, Persian Poetry شانزده غزل از ابتدای دیوان حافظ به انگلیسی ترجمه شد، محل انتشار: لندن شرح حافظ شعر حافظ بنا به ماهیّت و طبیعتش شرح‌طلب است. این امر، به هیچ وجه ناشی از دشواری یا دیریابی آن نیست، بلکه نشان از چندپهلویی است که حافظ سرسخت و بی‌باک به مبارزه با این بیماری پرداخته. حافظ رندانه در هوای پلشت زمان خود، جهانی آرمانی و انسانی آرمانی آفریده. آشنایی حافظ با ادبیات فارسی و عرب بر آشنایی او از دین اسلام - که کتاب اصلی آن قرآن به زبان عربی است - افزود و او را تبدیل به رندی آزاد اندیش کرد به گونه‌ای که بخش زیادی از دیوان حافظ به مبارزه با ریاکاران اختصاص داده شده‌است: فدای پیرهن چاک ماهرویان باد هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز به کوی می‌فروشانش ز جامی بر نمی‌گیرند زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد او تعصبات را کنار گذاشته و فارغ از هر قید و بندی به مبارزه با کسانی برخاست که دین و قدرت خود را به عنوان سنگر و سلاحی برای تجاوز به حٱ۲۴۴ ه‍. ق)[۲۴] حافظ‌پژوهان شبه قاره این گروه بیشتر از دستهٔ پیشین به شعر حافظ و شرح‌نگاری برآن روی‌آورده‌اند. تنها از ربع نخست سدهٔ یازدهم هجری تا ربع اوّل سدهٔ دوازدهم (حدود ۱۰۰ سال) ۹ شرح کوچک و بزرگ در منطقهٔ پنجاب نوشته شده‌است. به عنوان نمونه می‌توان این دو را ذکر کرد: ۱. مرج‌البحرین توسّط ختمی لاهوری در سال ۱۰۲۶ ه‍. ق ۲. مولانا عبدالله خویشگی قصوری که ۴ شرح بر دیوان خواجه نوشت (۱۱۰۶ ه‍. ق) فال حافظ دیشب به‌سیل اشک ره خواب می‌زدم نقشی به‌یاد خطّ تو بر آب می‌زدم چشمم به‌روی ساقی و گوشم به‌قول چنگ فالی به چشم و گوش درین باب می‌زدم ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم خوش بود وقت حافظ و فالِ مراد و کام بر نام عمر و دولتِ احباب می‌زدم مشهور است که امروز در خانهٔ هر ایرانی یک دیوان حافظ یافت می‌شود. ایرانیان طبق رسوم قدیمی خود در روزهای عید ملی یا مذهبی نظیر نوروز بر سر سفره هفت سین، و یا شب یلدا، با کتاب حافظ فال می‌گیرند. برای این کار، یک نفر از بزرگان خانواده یا کسی که بتواند شعر را به خوبی بخواند یا کسی که دیگران معتقدند به اصطلاح خوب فال می‌گیرد ابتدا نیت می‌کند، یعنی در دل آرزویی می‌کند. سپس به طور تصادفی صفحه‌ای را از کتاب حافظ می‌گشاید و با صدای بلند شروع به خواندن می‌کند. کسانی که ایمان مذهبی داشته باشند هنگام فال گرفتن فاتحهای می‌خوانند و سپس کتاب حافظ را می‌بوسند، آنگاه با ذکر اورادی آن را می‌گشایند و فال خود را می‌خوانند. برخی حافظ را «لسان الغیب» می‌گویند یعنی کسی که از غیب سخن می‌گوید و بر اساس بیتی از شعر حافظ او معتقد است که هیچ‌کس زبان غیب نیست: ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان کدام محرم دل ره در این حرم دارد یکی از صنایع شعری ایهام است بدین معنی که از یک کلمه معانی متفاوتی برداشت می‌شود. ایهام در اشعار حافظ به صورت گسترده مورد استفاده قرار گرفته. همچنین از مهم‌ترین خصوصیات شعر حافظ گستردگی مطالب ذکر شده در یک غزل اوست؛ به گونه‌ای که در یک غزل از موضوع‌های فراوانی حرف می‌زند. از طرفی هر بیت شعر حافظ نیز به طور مستقل قابل تفسیر است. این ویژگی‌های شعر حافظ باعث شده که هر کس با هر نیتی که دیوان حافظ را بگشاید و غزلی از آن را بخواند در مورد نیت خود کلمه یا جمله‌ای در آن می‌یابد و فرد فکر می‌کند که حافظ نیت او را خوانده و به وی جواب داده‌است. غافل از اینکه این ویژگی شعر حافظ است و در بقیه غزلیات او نیز کلمات یا جملاتی همخوان با نیت صاحب فال وجود دارد. حافظ زمانی که درمانده می‌شود به فال روی می‌آورد: از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده‌ام فالی و فریاد رسی می‌آید افکار حافظ آرامگاه حافظ در شب روزگار حافظ روزگار زهد فروشی و ریاورزی بوده‌است. آنان به‌جای آن‌که به‌راستی مردان خدا باشند و روندگان راه حقیقت، اغلب، خرقه‌داران و پشمینه‌پوشانی بودند که بویی از عشق نابرده به تندخویی شهرت داشتند[۲۵] و پای از سرای طبیعت بیرون نمی‌نهادند.[۲۶] صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد در برابر صوفی، حافظ از عارف با نیکویی و احترام یادکرده؂وق دیگران مورد استفاده قرار می‌دهند. حافظ در این مبارزه به کسی رحم نمی‌کند شیخ، مفتی، قاضی و محتسب همه از کنایات و اشعار او آسیب می‌بینند. می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند حافظا می‌خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را او باده نوشی را برتر از زهدفروشی ریاکاران می‌داند: باده‌نوشی که در او روی و ریایی نبود بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که ز روی ریا کنند برخی حافظ رامانند نیچه و گوته فیلسوفی حساس به مسائل وجودی انسان می‌دانند که آزاداندیش است و دروغ‌ستیز و ضدخرافات. مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست عشق حافظ حافظ درباره عشق الهی که موضوع غزل‌های عرفانی اوست، صحبت می‌کند. در مورد عشق انسانی هم وقتی از معشوقان جسمانی و مادی صحبت می‌کند، خاطر نشان می‌کند که عشق وی همچون امری است که به یک سابقه ازلی ارتباط دارد. در غزل‌های عرفانی حافظ، عشق مجازی همچون پرده‌ای به نظر می‌آید که عشق الهی در ورای آن پنهان است.[۲۷] درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری کشیده‌ام که مپرس گشته‌ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده‌ام که مپرس [۲۸] علاقه به شیراز علاقه ودید حافظ به شیراز از منظر دیوان او و غزلیاتش بخوبی مشهود است و این اشارات با رویدادهای تاریخی زمان حافظ تطابق دارد. بنابراین در دیوان حافظ اگر غزلی شیوا و دلپسند خوانده می‌شود یقین در خلال ابیات آن رمزآسا و یا آشکارا واقعه‌ای در روانش و در اندیشه اش سیر می‌کند. چراکه حافظ را نباید یک شاعر ساده اندیش و مبالغه گو به شمار آورد؛ زیرا وی پیش از اینکه حتی شاعر باشد به مسائل دینی و فلسفی و عرفانی کاملاً آشنایی داشته و بینش وی در منتهای دریافت تأملات و دقایق اجتماعی است. لذا دید و دلبستگی حافظ به شیراز از دو منظر قابل بررسی است: یکی مطابقت سروده‌هایش با رخدادهای جامعه که گاهی بر وفق مراد وی است و دیگر طبیعت متنوع و چهارفصل شیراز در آن برهه از زندگی حافظ. حافظ بعد از تحصیلات و کنجکاوی اش در فراگیری علوم زمان به عنفوان جوانی می‌رسد. شهر شیراز به یمین دولت شیخ ابواسحق اینجو حکمران فارس از امنیت و آرامش کاملی برخوردار بود و مردم از جمله شاعر جوان ما با کمال آسایش و راحتی روزگار می‌گذرانیدند. اماکن خیر در شهر، مساجد، مدارس و خانقاهها و املاک فراوانی که برآنها وقف کرده بودند به‌وفور یافت می‌شد. شیخ ابواسحق پادشاهی آزادی خواه بود که مردم را در آزادیهای احتماعی مخیر می‌داشت. شیراز در یک زمینی هموار بنا شده بود که دور شهر بارویی از زمان آل بویه برجا مانده بود. بدین ترتیب حافظ جوان نیز در این جامعه آزاد بو اسحاقی با شعف و مصلحت جویی زندگی می‌کرد و مسائل سیاسی زمان را به دقت زیر نظر داشت. شیراز که به گفتهٔ ابن بطوطه بهشت روی زمین به شمار می‌آمد و از هر سو طرب و شادمانی بر آن بارز، در این روزها شاهدجنب و جوش حافظ جوان بود که هم از ثروت بهره داشت و هم از دانش. او از حافظان قرآن بود و در همین زمان قاریان در شهر بودند که به آواز خوش قرآن می‌خواندند.[۲۹] با یورش محمدمبارزالدین حکمران کرمان ویزد به شهر شیراز سلطنت ابو اسحاق در هم پیچیده شد و این واقعه در شعر حافظ بازتابی تأسف انگیز دارد. راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود دوران بعد از بواسحاق زمان استبداد مبارزالدین بود که اشعاری حاکی از خشم شاعر را به دنبال دارد. اوپادشاهی تندخو و ستمکار و متعصب بود به طوری که حافظ اغلب او را «محتسب» می‌نامد و از اینکه آزادی و امنیت مردم را ضایع کرده حافظ در اندیشه آزاردادن اوست. ازاین جهت برخلاف عقیده محتسب به سرودن اشعاری تند به الفاظی از (می- میخانه- باده- مغ) می‌پردازد. دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم می‌دیدم خون در دل و پا در گل بود اگرچه باده فرحبخش و باد گلبیزست به بانگ چنگ مخور باده که محتسب تیزست محتسب داند که حافظ عاشق است وآصف ملک سلیمان نیز هم حافظ ستم بر همشهریان را برنمی تافت و رندانه در احقاق حق مردم تلاش می‌کرد تا اینکه شاه شجاع پدر ریاکارش را کور کرد و خود به جای او نشست و حافظ نیز چنین بشارتی را به شیرازیها می‌دهد که: ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند وز وی جهان برست و بت میگسار هم دوران حکومت شاه شجاع دوباره آزادی و شادمانی مردم را به دنبال داشت و حافظ نیز به مراد دیرینه خود رسید که: سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است می‌دلیر بنوش نکته دوم راجع به علاقه ودید حافظ به شیراز چنان‌که گذشت طبیعت سرسبز و مناظر بدیع و باغات دلگشای شیراز بود. بهار شیراز و عطر دل انگبزبهار نارنج آن لطف خاصی داشت و درختان سرو که باغها را پوشانده بودند و انواع میوه هاکه در خاک شیراز پرورش می‌یافت دل از بیننده می‌ربود. گردشگاه‌های فروان که از زمان سعدی نیز باقی مانده بود مردم را به طرف خود می‌کشانید.[۳۰] تنها حافظ نبود که «نسیم خاک مصلی و آب رکناباد» او را اجازه سیروسفر نمی‌داد. در بین تفرجگاههای شهر یکی «تکیه سعدی» نزدیک سرچشمه رکناباد در تنگ الله اکبر و دیگر باغ و زاویه سعدی. از نگاه حافظ شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است فرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست تا آب ما که منبعش الله اکبر است شاعر آرمان طلب شیراز با نگاه تیزبین خود به بهار باصفای شهرش «نسیم روضه» شیراز را بدرقه راه مسافران می‌کند. دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس نسیم روضه شیراز پیک راهت بس شاعر رند شیراز بر خلاف سعدی بزگوار دل از شیراز بر نکند و به سفر طولانی نپرداخت و یا اگر به سفری رفت یقین طولانی نبوده‌است. در مقام مقایسه نیز شیراز را بر شهر اصفهان رجحان می‌دهد. اگرچه زنده رود آب حیات است ولی شیراز ما از اصفهان به بلکه عمر خود را در شیراز که از صفا و زیبایی آن شهر و همچنین گلگشت مصلی و آب رکناباد خوشدل بود، صرف نمود. زیبایی طبیعت و روانی طبع شاعر نگرش عمیق او را در محیط پیرامون خود عجین کرده بود. لذا با نگاهی دقیق به مجموع عغیب‌گویی نکرده، ولی از آن‌جا که به ژرفی و با پرمعنایی زیسته‌است و چون سخن و شعر خود را از عشق و صدق تعلیم گرفته، کار بزرگ هنری او آینه‌دار طلعت [۳۱] و طینت فارسی‌زبانان گردیده‌است.[۳۲] مرا تا عشق تعلیم سخن کرد حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود مگو دیگر که حافظ نکته‌دان‌ست که ما دیدیم و محکم جاهلی بود نگارخانه جستارهای وابسته دیوان حافظ دیدار حافظ و تیمور فال دیوان غربی-شرقی آرتور آربری حافظ شیراز به روایت احمد شاملو غزلیات حافظ (براساس نسخهٔ مورخ ۸۱۳ هجری) پانویس ↑ گزارش ایرناروز بزرگداشت حافظ(فارسی).بازدید در ۱۷ ژوئن ۲۰۱۱ ↑ «تقویم رسمی کشور برای سال ۱۳۸۵ هجری شمسی»، استخراج و تنظیم: شورای مرکز تقویم دانشگاه تهران ـ مؤسسهٔ ژئوفیزیک، مناسبت‌ها از: شورای فرهنگ عمومی. دسترسی در ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۶. ↑ از کوچه رندان، عبدالحسین زرینکوب ↑ صفا، ذبیح الله تاریخ ادبیات ایران ↑ غنی، قاسم. تاریخ عصر حافظ ↑ دهخدا، علی‌اکبر. لغتنامه دهخدا، مدخل حافظ ↑ غريق في الإثم، لكنه ذاهب إلى الجنة..!! (فيصل عبد الحسن) ↑ ذهن و زبان حافظ. ص ۲۶۵ - ۲۶۷ ↑ Arthur Arberry ص ۲۲۴ ↑ حافظ‌نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، بخش اوّل. ص ۳۴ ↑ خانلری ۱۰۹۴ ↑ خانلری ۱۰۹۷، در ۵ نسخه مورد بررسی خانلری و به گزارش خانلری در دیوان کمال اسماعیل چاپ بحرالعلومی، صفحه ۸۲۷ آمده‌است. ↑ خانلری ۱۰۹۹، در ۲ نسخه مورد بررسی خانلری. ↑ از آنگاه که به دنیا آمد تا وقتی که از جهان رفت ↑ اشاره‌است به بیت زیر: دل سراپردهٔ محبّت اوست دیده آئینه‌دار طلعت اوست ↑ حافظ‌نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، بخش اوّل. ص ۳۶ ↑ خرمشاهی، حافظ‌نامه...، بخش اول صفحهٔ ۴۰ ↑ حافظ نامه، خرمشاهی ↑ ۱۹٫۰ ۱۹٫۱ دیوان غربی - شرقی، یوهان ولفگانگ فون گوته، محمود حدادی، نشر بازتاب‌نگار، شابک: ۰-۱-۹۲۸۳۱-۹۶۴ ↑ اکنون میان دو هیچ/مجموعه اشعار نیچه، فریدریش ویلهلم نیچه، علی عبداللهی، نشر جامی، شابک: ۳-۱۱-۷۴۶۸-۹۶۴ ↑ [آیینه وند]. «حافظ الشيرازي في كتابات الباحثين العرب» ‎(عربی)‎ (وبگاه). انتشارات سوره مهر. بازبینی‌شده در ۴ اکتبر ۲۰۱۱.  ↑ عـزام، عبد الوهاب. الأوابد. قاهره: دارالفكرالعربى، ۱۹۴۲. ۱۴۸.  ↑ Wilberforce Clarke, The Divan-I- Hafiz صفحه xviii ↑ لاهوری ۲ ↑ اشاره‌است به بیت زیر: پشمینه‌پوش تندخو، کز عشق نشنیدست بو از مستیَش رمزی بگو، تا ترک هشیاری کند ↑ اشاره‌است به بیت زیر: تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون کجا به‌کوی طریقت گذر توانی کرد؟ ↑ مهدویت در شعر حافظ ↑ مهدویت در شعر حافظ ↑ دیوان حافظ- محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی- انتشارات اقبال ۱۳۵۳ ↑ تاریخ ادبیات – دکتر رضا زاده شفق- انتشارات شهسواری ۱۳۲۰ ↑ اشاره‌است به بیت زیر: دل سراپردهٔ محبّت اوست دیده آئینه‌دار طلعت اوست ↑ حافظ‌نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، بخش اوّل. ص ۳۶ منابع صفا، ذبیح اللّه، تاریخ ادبیات در ایران (۵ جلد)، انتشارات فردوس، ۱۳۶۷. اختر، عبادالله. دیوان حافظ با ترجمه و شرح اردو، پیشگفتار از دکتر محمّد ریاض خان، ناشران: مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان - اسلام‌آباد، و مؤسسهٔ الکتاب گنج بخش رود - لاهور، ۱۳۹۹ هجری / ۱۹۷۹م اشعار برگزیدهٔ پنجاه‌گانهٔ حافظ (یا حافظ به ۲ زبان)، گردآوری آرتور جی. آربری (Arthur J. Arberry)، انتشارات پدیده، ۱۳۶۷ حافظ، خواجه شمس‌الدین محمد. دیوان حافظ تصحیح خانلری(جلد دوم). به تصحیح و توضیح بهاءالدّین خرّمشاهی، کورش منصوری، و حسین مطیعی امین، در ۴ مجلّد، تهران: نشر قطره، ۱۳۷۴. چاپ دوم. تهران: انتشارات خوارزمی.  اشعار برگزیدهٔ پنجاه‌گانهٔ حافظ (یا حافظ به ۲ زبان)، گردآوری آرتور جی. آربری (Arthur J. Arberry)، انتشارات پدیده، ۱۳۶۷ خرّمشاهی، بهاءالدّین. حافظ‌نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، بخش اوّل، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۷۳ خرّمشاهی، بهاءالدّین. حافظ‌نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، بخش دوّم، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹. ISBN 964-445-174-0 خرّمشاهی، بهاءالدّین. ذهن و زبان حافظ، چاپ هفتم، انتشارات ناهید، تهران، ۱۳۸۰. ISBN 964-6205-18-6 خرّمشاهی، بهاءالدّین. حافظ، چاپ سوّم، انتشارات طرح نو، تهران، ۱۳۷۸. ISBN:۹۶۴-۵۶۲۵-۲۹-۷

سعدی دزباب تربیت

باب هفتم در تأثیر تربیت

 
سعدی
 

حکایت شمارهٔ ۱: یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمیشود و مرا دیوانه کرد

حکایت شمارهٔ ۲: حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولتست هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند

حکایت شمارهٔ ۳: یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی‌داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت پدر را دل به هم بر آمد. استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمیداری که فرزند مرا، سبب چیست؟ گفت سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص به موجب آن که بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد

حکایت شمارهٔ ۴: معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی

حکایت شمارهٔ ۵: پارسا زاده‌ای را نعمت بی کران از ترکه عمان به دست افتاد فسق و فجور آغاز کرد مبذّری پیشه گرفت فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد. باری به نصیحتش گفتم ای فرزند دخل آب روانست و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد

حکایت شمارهٔ ۶: پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند تست، تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش. ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند برو سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند. ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی. گفت بر رأی خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسانست و طباع مختلف

حکایت شمارهٔ ۷: یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی‌گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمی زاد به روزیست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائکه در گذشتی

حکایت شمارهٔ ۸: اعرابیی را دیدم که پسر را همی‌گفت یا بُنَّی اِنَّک مسئولٌ یومَ القیامةِ ماذا اکتَسَبتَ و لا یُقالُ بمن انتسبتَ یعنی ترا خواهند پرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست

حکایت شمارهٔ ۹: در تصانیف حکما آروده‌اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنان که دیگر حیوانان را، بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوست‌ها که در خانه کژدم بینند اثر آنست. باری این نکته پیش بزرگی همی‌گفتم، گفت دل من بر صدق این سخن گواهی میدهد و جز چنین نتوان بودن در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده‌اند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند و محبوب

حکایت شمارهٔ ۱۰: فقیره درویشی حامله بود مدّت حمل بسر آورده و مرین درویش را همه عمر فرزند نیامده بود گفت اگر خدای عزّوجل مرا پسری دهد جزین خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک منست ایثار درویشان کنم. اتفاقاً پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم گفتند به زندان شحنه دَرست. سبب پرسیدم کسی گفت پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته پدر را به علت او سلسله در نای است و بند گران بر پای. گفتم این بلا را به حاجت از خدای عزّوجل خواسته است

حکایت شمارهٔ ۱۱: طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیّم بر آمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد

حکایت شمارهٔ ۱۲: سالی نزاعی در پیادگان حجیچ افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود میگفت یاللعجب پیاده عاج چو عرضه شطرنج به سر می‌برد فرزین میشود یعنی به از آن میگردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند

حکایت شمارهٔ ۱۳: هندوی نفط اندازی همی‌آموخت حکیمی گفت ترا که خانه نیینست بازی نه این است

حکایت شمارهٔ ۱۴: مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت که دوا کن بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند. گفت برو هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود ازین سخن آنست تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان بخفت رای منسوب گردد

حکایت شمارهٔ ۱۵: یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم گفت آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جای‌ها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق برو گذرند و سگان برو شاشند، اگر به ضرورت چیزی همی‌نویسند این بیت کفایتست

حکایت شمارهٔ ۱۶: پارسایی بر یکی از خداوندن نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی‌کرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزّوجل اسیر حکم تو گردانیده است و ترا بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی مپسند نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری

حکایت شمارهٔ ۱۷: سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر، جوانی بدرقه همراه من شد سپر باز چرخ انداز سلحشور بیش زور که بده مرد توانا کمان او زه کردندی و زور آوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنانکه دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهان دیده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده. اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی

حکایت شمارهٔ ۱۸: توانگر زاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه‌ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخامانداخته و خشت پیروزه درو به کار برده به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این بشنید و گفت تا پدرت زیر آن سنگ‌های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده باشد

حکایت شمارهٔ ۱۹: بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اَعدی عدوِّک نَفسُک الَّتی بینَ جَنبیکَ گفت به حکم آن که هران دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند

سعدی شناسی

حكايت‌ چيستي‌ِ زيبايي‌ در غزل‌هاي‌ سعدي‌
(بحثي‌ در فلسفه‌ هزار ديدگاه‌ سعدي‌)

اصغر دادبه‌


 اين‌ سال‌ها برخي‌ از محققان‌ در سخنانشان‌ و در نوشته‌هايشان‌، از اصطلاح‌ «زيبايي‌شناسي‌ سخن‌پارسي‌» استفاده‌ كرده‌اند و مي‌كنند. مرادشان‌ از زيبايي‌شناسي‌ سخن‌ پارسي‌، تحليل‌ شعر فارسي‌ از ديدگاه‌بديعي‌ و بياني‌ و به‌ طور كلي‌ از ديدگاه‌ بلاغي‌ است‌. از اين‌ ديدگاه‌ بازشناسي‌ و بيان‌ اين‌ معنا كه‌ ـ في‌المثل‌ ـ«عهد» در مصراع‌ دوم‌ اين‌ بيت‌ حافظ‌:
دي‌ مي‌شد و گفتم‌ صنما عهد به‌ جا آرگفتا: غلطي‌ خواجه‌، در اين‌ عهد وفانيست‌ 
موهم‌ دو معناست‌: 1) روزگار، 2) پيمان‌ نكورويان‌، تحليل‌ زيبايي‌ شناختي‌ بيت‌ يا نگرش‌ بر بيت‌ از ديدگاه‌زيبايي‌شناسي‌ است‌. هم‌ چنين‌ تحليل‌ زيبايي‌ شناختي‌ و نگرش‌ از ديدگاه‌ زيبايي‌شناسي‌ است‌ توضيح‌ اين‌معنا كه‌ حافظ‌ از يك‌ سو و در يك‌ معنا اشاره‌ كرده‌ است‌ به‌ سخن‌ هميشگي‌ شاعرانه‌ مبني‌ بر بي‌وفايي‌زيبارويان‌، نازنكويان‌ و نياز دلدادگان‌ و از سوي‌ ديگر و در معناي‌ ديگر (=روزگار) به‌ نقدي‌ اجتماعي‌ و اخلاقي‌پرداخته‌ است‌ و كوشيده‌ است‌ تا از زبان‌ صنمي‌ عهدشكن‌ از تنزلي‌ اخلاقي‌، كه‌ همانا فراموشي‌ فضيلت‌ وفا و ازدست‌ نهان‌ اين‌ فضيلت‌ است‌ سخن‌ بگويد و بدين‌سان‌ هشداري‌ بدهد، چنان‌ كه‌ در بيتي‌ ديگر از يك‌ غزل‌،دردمندانه‌ از اين‌ تنزل‌ و از اين‌ افول‌ و انحطاط‌ سخن‌ گفته‌ است‌:
وفا مجوي‌ ز كس‌ ور سخن‌ نمي‌شنوي‌ 
به‌ هرزه‌ طالب‌ سيمرغ‌ و كيميا مي‌باش‌
 چنين‌ است‌ آن‌ گاه‌ كه‌ به‌ تحليل‌ شعر از ديدگاه‌ بياني‌ مي‌پردازيم‌ و تشبيه‌ها، استعاره‌ها، كنايه‌ها، مجازها ونمادهاي‌ آن‌ را باز مي‌نماييم‌، يا از زاويه‌ دانش‌ معاني‌ از غرض‌ ثانوي‌ سخن‌ شاعرانه‌ سخن‌ مي‌گوييم‌ و يا حتي‌آن‌ گاه‌ كه‌ وزن‌ عروضي‌ بيتي‌ را باز مي‌نماييم‌ كه‌ جمله‌، به‌ اصطلاح‌ تحليل‌ زيبايي‌ شناختي‌ سخن‌ پارسي‌است‌...اما حكايتي‌ كه‌ من‌ مي‌خواهم‌ از آن‌ سخن‌ بگويم‌، حكايتي‌ ديگر است‌، حكايتي‌ است‌ كه‌ شايد وجهي‌ از آن‌تحليل‌ زيبايي‌ شناختي‌ در معنايي‌ باشد كه‌ از آن‌ سخن‌ رفت‌، چرا كه‌ زيبايي‌شناسي‌ (استاتيك‌) و به‌ تعبيردقيق‌تر و كامل‌تر «زيبايي‌شناسي‌ و فلسفه‌ هنر»، شاخه‌اي‌ از دانش‌هاي‌ فلسفي‌ كه‌ در آن‌ مسايل‌ ويژه‌اي‌ موردبحث‌ و بررسي‌ قرار مي‌گيرد. از آن‌ جا كه‌ هيچ‌ انساني‌ بي‌فلسفه‌ نيست‌ كه‌ فلسفه‌ نتيجه‌ تفكر و انديشيدن‌ است‌،هيچ‌ هنرمندي‌ هم‌ بي‌فلسفه‌ هنر نيست‌، يعني‌ كه‌ به‌ ناگزير در مسايل‌ مختلف‌ زيبايي‌شناسي‌ و فلسفه‌ هنرداراي‌ نظريه‌ يا پيرو نظريه‌اي‌ است‌ و سعدي‌، هنرمند هنرمندان‌ و شاعر شاعران‌ نيز از اين‌ قاعده‌ مستثني‌نمي‌تواند بود و من‌ بر آنم‌ تا در اين‌ مقال‌ و در اين‌ مقاله‌ از ديدگاه‌ استاد سخن‌ كه‌ به‌ حق‌ سخن‌ او حد زيبايي‌است‌ در يكي‌ از مسايل‌ زيبايي‌شناسي‌ و فلسفه‌ هنر سخن‌ بگويم‌؛ در مسئله‌ ماهيت‌ يا چيستي‌ زيبايي‌. بنابراين‌سخنان‌ خود را به‌ دو بخش‌ تقسيم‌ مي‌كنم‌. در بخش‌ نخست‌، نگاهي‌ مي‌كنم‌ به‌ زيبايي‌شناسي‌ و فلسفه‌ هنر ومسايل‌ مطرح‌ در اين‌ دانش‌ فلسفي‌ را به‌ كوتاهي‌ باز مي‌نمايم‌ و بر مسئله‌ ماهيت‌ يا چيستي‌ زيبايي‌ تأكيدمي‌كنم‌ و با تفصيل‌ بيشتري‌ از آن‌ سخن‌ مي‌گويم‌ و در بخش‌ دوم‌ با تأمل‌ در غزل‌هاي‌ سعدي‌ ديدگاه‌هاي‌ اين‌شاعر شيفته‌ زيبايي‌ را، ضمن‌ طرح‌ و تحليل‌ ابياتي‌ چند، تفسير مي‌كنم‌.
1. بخش‌ نخست‌، نگاهي‌ به‌ زيبايي‌شناسي‌ و فلسفه‌ هنر2
 زيبايي‌شناسي‌، به‌طور عام‌، به‌  بحث‌ از زيبايي‌ مي‌پردازد و فلسفه‌ هنر به‌ طور خاص‌ به‌ بيان‌ دقيق‌تر از آن‌جا كه‌ زيبايي‌، بر حسب‌ آن‌ كه‌ ساخته‌ دست‌ بشر باشد يا نباشد، به‌ دو قسم‌ طبيعي‌ و مصنوعي‌، تقسيم‌مي‌شود و زيبايي‌ مصنوعي‌ هم‌، كه‌ ساخته‌ دست‌ بشر است‌، خود شامل‌ زيبايي‌ صنعتي‌ (مثل‌ به‌ كارگيري‌زيبايي‌ ـ مثلاً ـ در بسته‌ بندي‌ها در كار عرضه‌ كالا) و زيباي‌ هنري‌ (= هنرها= هنرهاي‌ زيبا) مي‌گردد. با اين‌توضيح‌ و با عنايت‌ به‌ اين‌ طبقه‌بندي‌ اكنون‌ مي‌توانيم‌ بگوييم‌ كه‌ زيبايي‌شناسي‌، دامنه‌اي‌ گسترده‌تر از فلسفه‌هنر دارد؛ زيبايي‌شناسي‌ به‌ بحث‌ از انواع‌ زيبايي‌ مي‌پردازد: زيبايي‌ طبيعي‌ (مثل‌ زيبايي‌هايي‌ كه‌ در طبيعت‌است‌ في‌المثل‌ زيبايي‌ يك‌ گل‌ يا يك‌ كوه‌) و زيبايي‌ مصنوعي‌ اعم‌ از صنعتي‌ و هنري‌ اما فلسفه‌ هنر، چنان‌ كه‌ ازنام‌ آن‌ پيداست‌، به‌ بحث‌ از گونه‌ خاص‌ از زيبايي‌، يعني‌ زيبايي‌ هنري‌، اختصاص‌ دارد. بدان‌ سبب‌ كه‌ «ماهيت‌زيبايي‌» يا «چيستي‌ زيبايي‌» يكي‌ از مسايل‌ فلسفه‌ هنر است‌. در اين‌ مقال‌، بحث‌ به‌ مسايل‌ فلسفه‌ هنر محدودمي‌گردد و چنان‌ كه‌ گفته‌ آمد بر مسئله‌ چيستي‌ زيبايي‌ تأكيد مي‌شود. از فلسفه‌ هنر و فلسفه‌هاي‌ مربوط‌ به‌ديگر دانش‌ها، مثل‌ فلسفه‌ فيزيك‌، فلسفه‌ اقتصاد، فلسفه‌ زبان‌ و  همانندان‌ آنها به‌ فلسفه‌ علوم‌، فلسفه‌ كاربردي‌و نيز به‌ فلسفه‌ مضاف‌ تعبير شده‌ است‌ و اين‌ از آن‌ روست‌ كه‌ اين‌ فلسفه‌ها اولاً، مربوط‌ است‌ به‌ علوم‌: علم‌فيزيك‌، علم‌ اقتصاد و...؛ ثانياً، در علوم‌ به‌ كار مي‌رود و مورد استفاده‌ قرار مي‌گيرد؛ ثالثاً، از جهت‌ زباني‌(دستور زبان‌) همواره‌ واژه‌ فلسفه‌ در عناوين‌ مربوط‌ به‌ اين‌ گونه‌ فلسفه‌ها، مضاف‌ است‌ و نام‌ علم‌، مضاف‌اليه‌:فلسفه‌ زبان‌ = فلسفه‌: مضاف‌/ زبان‌: مضاف‌اليه‌...و فلسفه‌ هنر نيز يكي‌ از اين‌ فلسفه‌هاست‌. فلسفه‌هاي‌ علوم‌ يافلسفه‌هاي‌ مضاف‌، محصول‌ عصر جديد و به‌ ويژه‌ حاصل‌ تحولات‌ علمي‌ و فلسفي‌ سده‌هاي‌ نوزدهم‌ و بيستم‌ميلادي‌ است‌. البته‌ طرح‌ اين‌ فلسفه‌ها به‌ صورت‌ دانشي‌ مستقل‌، محصول‌ و حاصل‌ سده‌هاي‌ اخير است‌ ورنه‌ريشه‌هاي‌ آنها را، يا صورت‌ نامستقل‌ آنها را در فلسفه‌هاي‌ كهن‌ در يونان‌ و نيز در فلسفه‌ اسلامي‌ ـ ايراني‌خودمان‌ مي‌توان‌ يافت‌ و در اين‌ ميان‌ بحث‌ از زيبايي‌ و به‌ تَبَع‌ آن‌ گونه‌اي‌ فلسفه‌ هنر يا ريشه‌ها و زمينه‌هاي‌ آن‌،حكايتي‌ ديگر دارد و حضور و وجود آن‌ در انديشه‌هاي‌ ايراني‌ و يوناني‌ مسلم‌تر و آشكارتر است‌ كه‌ بحث‌ اززيبايي‌ و هنر از فلسفه‌هايي‌ كه‌ رنگ‌ عرفاني‌ و اشراقي‌ دارند، جدايي‌ناپذير است‌ و به‌ هرحال‌ اين‌ سخن‌ كه‌ «هيچ‌چيز زير آسمان‌ كبود تازه‌ نيست‌» با نگاهي‌ راست‌ است‌ و درست‌...باري‌ از اين‌ حكايت‌ها بگذرم‌ كه‌ سخن‌مي‌شود بلند و مباحثي‌ است‌ فراتر از اين‌ مقال‌ و مقالت‌...پرسش‌هاي‌ بنيادي‌ و مسايل‌ اساسي‌ در اين‌ فلسفه‌ها ونيز در فلسفه‌ هنر ـ كه‌ مورد تأمل‌ و بحث‌ ماست‌ ـ پرسش‌هايي‌ است‌ محدود كه‌ شايد بتوان‌ آنها به‌ سه‌  ـ چهارپرسش‌ و مسئله‌ بازگرداند:
1. پرسش‌ از هستي‌ يا وجود زيبايي‌؟= مسئله‌ هستي‌شناسي‌ زيبايي‌ 2. پرسش‌ از چيستي‌ يا ماهيت‌ زيبايي‌؟=مسئله‌ ماهيت‌شناسي‌ يا چيستي‌ زيبايي‌ 3. پرسش‌ از كجايي‌ زيبايي‌ (=هنر)؟= مسئله‌ منشأ يا سرچشمه‌ هنر4. پرسش‌ از «براي‌ چيست‌»؟= مسئله‌ارزش‌ و هدف‌ شعر و هنر3.
 پيداست‌ كه‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ هريك‌ از اين‌ پرسش‌ها و پرداختن‌ به‌ هريك‌ از اين‌ مسايل‌، دست‌ كم‌ مقال‌ ومقالتي‌ مستقل‌ مي‌طلبد. من‌ مي‌كوشم‌ تا نخست‌، به‌ پرسش‌هاي‌ اول‌، سوم‌ و چهارم‌، به‌ كوتاهي‌ و به‌ اجمال‌پاسخ‌ بدهم‌ و سپس‌ با تفصيلي‌ نسبي‌ به‌ پرسش‌ دوم‌، يعني‌ به‌ مسئله‌چيستي‌ زيبايي‌ بپردازم‌.
1.1. گزارش‌ اجمالي‌: شامل‌ مباحث‌ هستي‌شناسي‌ هنر، منشأ هنر و ارزش‌ شعر و هنر:
الف‌. هستي‌شناسي‌ زيبايي‌
 بحث‌ وجود يا هستي‌ و مسئله‌وجودشناسي‌ يا هستي‌شناسي‌ (Onthology) مهم‌ترين‌ بحث‌ فلسفي‌ است‌،بحثي‌ كه‌ از دو فلسفه‌ افلاطون‌ و ارسطو و سپس‌ در فلسفه‌ ايراني‌ ـ اسلامي‌ خودمان‌ اهميتي‌ ويژه‌ داشته‌ و پس‌از حمله‌ و هجوم‌ متفكران‌ غرب‌، از رنسانس‌ و در عصر جديد بدان‌ همچنان‌ در جنب‌ مسئله‌مهم‌ و عمده‌ فلسفي‌در عصر جديد، يعني‌ مسئله‌ شناخت‌شناسي‌ (Epistemology) هم‌ چنان‌ مورد بحث‌ و بررسي‌ است‌...هستي‌زيبايي‌ و هستي‌شناسي‌ در فلسفه‌ هنر از مسايل‌ مهم‌ اين‌ فلسفه‌ است‌. اگر به‌ زبان‌ فلسفه‌ خودمان‌ و بااصطلاحات‌ فلسفه‌ ايراني‌ اسلامي‌ سخن‌ بگوييم‌ بحث‌ هستي‌شناسي‌ زيبايي‌، حكايت‌ تبيين‌ اين‌ معناست‌ كه‌ارزش‌ها (= نيك‌ و بد، زيبايي‌ و زشتي‌) به‌ طور عام‌ و زيبايي‌ به‌ طور خاص‌ از چه‌ نوع‌ وجود يا هستي‌برخوردارند؟ وجود عيني‌ يا وجود ذهني‌؟ و يا در ارتباط‌ ذهن‌ و عين‌ است‌ كه‌ زيبايي‌ هستي‌ و معني‌ مي‌يابد؟كدامين‌؟ حتي‌ مي‌توان‌ با عنايت‌ به‌ طبقه‌بندي‌ چهارگانه‌ وجود، يعني‌ تقسيم‌ وجود به‌ عيني‌، ذهني‌، لفظي‌ و كتبي‌از هستي‌ لفظي‌ و كتبي‌ زيبايي‌ هم‌ سخن‌ گفت‌4

ب‌. مسئله‌ منشأ هنر
 پرسش‌ از اين‌ معنا كه‌ منشأ و خاستگاه‌ هنر چيست‌، چنان‌ كه‌ اشارت‌ رفت‌، يكي‌ از پرسش‌هاي‌ بنيادي‌ درفلسفه‌ هنر است‌ آيا منشأ هنر آسماني‌ است‌ يا زميني‌؟ آيا هنر از تجربه‌ به‌ بار مي‌آيد و چونان‌ هر دانش‌ ديگرآموختني‌ و اكتسابي‌ است‌ يا امري‌ است‌ از نوع‌ وحي‌ و از مقوله‌ الهام‌ ؛ همه‌ اين‌ پرسش‌ها، در طول‌ تاريخ‌، پاسخ‌يافته‌ است‌. مجموعه‌ پاسخ‌ها را مي‌توان‌ ذيل‌ دو عنوان‌ گرد  آورد؛ چرا كه‌ مجموعه‌ پاسخ‌ها حاصل‌ دو گونه‌تبيين‌ و دو  گونه‌ توجيه‌ است‌: تبيين‌ و توجيه‌ مابعدالطبيعي‌ (= متافيزيكي‌)؛ و تبيين‌ و توجيه‌ علمي‌:
 1. تبيين‌ مابعد الطبيعي‌: بر بنياد اين‌ تبيين‌، منشاء هنر، عالم‌ بالاست‌ و هنرمند در جريان‌ خلق‌ هنر با عالم‌بالا ارتباط‌ مي‌يابد. اين‌ ارتباط‌ در حالتي‌ خاص‌، كه‌ گونه‌اي‌ حالت‌ بيخودي‌ است‌، تحقق‌ مي‌يابد. نظامي‌ از اين‌حالت‌ به‌ «پريشان‌ شدن‌ از آتش‌ فكرت‌» تعبير كرده‌ است‌ و از اين‌ ارتباط‌ به‌ «خويشاوندي‌ با ملك‌ (=فرشته‌)».5پيش‌ از نظامي‌، افلاطون‌، بر حالت‌ بيخودي‌ شاعرانه‌ و خلق‌ شعر در اين‌ حالت‌ تأكيد كرده‌ است‌.6ازاين‌ نظريه‌، يعني‌ از نظريه‌ مابعدالطبيعي‌ به‌ نظريه‌ وحي‌ و الهام‌ تعبير مي‌شود و آن‌سان‌ كه‌ نظامي‌ تصريح‌مي‌كند «سخن‌ پروري‌ (= شاعري‌) سايه‌اي‌ است‌ از پيغمبري‌ و شاعران‌ چونان‌ پيامبران‌ در صف‌ وحي‌ والهامند؛ پيامبران‌ پيشاپيش‌ اين‌ صف‌ حركت‌ مي‌كنند و شاعران‌ در پي‌ آنان‌ در حركتند»، يعني‌ كه‌ به‌ هر دو الهام‌مي‌شود شاعران‌ ما طرفدار سرسخت‌ تبيين‌ مابعدالطبيعي‌ در زمينه‌ منشاء هنر به‌ شمار مي‌آيند و آشكارا ازاين‌ معنا سخن‌ مي‌گويند كه‌ شعر به‌ آنها الهام‌ مي‌شود.
 2. تبيين‌ علمي‌: در برابر تبيين‌ ما بعدالطبيعي‌، تبيين‌هايي‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ از آنها به‌ تبيين‌ علمي‌ تعبير كرد.طرفداران‌ اين‌ ديدگاه‌، سرچشمه‌ شعر و هنر را، نه‌ در آسمان‌ كه‌ در زمين‌ مي‌جويند. بعضي‌ از آنها در توجيه‌نظريه‌ خود بر ديدگاه‌هاي‌ روان‌شناختي‌ تكيه‌ مي‌كنند و از روان‌شناسي‌ كمك‌ مي‌گيرند. بدين‌ ترتيب‌ كه‌مي‌كوشند تا «غريزه‌اي‌ هنر آفرين‌» بجويند و شعر و هنر را معلول‌ آن‌ غريزه‌ به‌ شمار آورند، چنان‌ كه‌ في‌المثل‌ارسطو بر غريزه‌ تقليد و محاكاه‌ پاي‌ مي‌فشارد، اسپنسر و شيللر از غريزه‌ بازي‌ به‌ عنوان‌ غريزه‌ هنرآفرين‌سخن‌ مي‌گويند، كانت‌، از غريزه‌ تزيين‌ و فرويد از غريزه‌ جنسي‌ و تناسلي‌...ماده‌گرايان‌ (= ماترياليست‌ها) ازنياز مادي‌ و از تجربه‌ حسي‌ به‌ عنوان‌ خاستگاه‌ هنر سخن‌ مي‌گويند. به‌ نظر آنان‌، پديده‌هاي‌ فرهنگي‌ و از جمله‌هنر، نتيجه‌ نيازهاي‌ مادي‌ انسان‌ است‌. آنان‌ به‌ منظور تبيين‌ و توجيه‌ ديدگاه‌ خود هنرآفريني‌ انسان‌ اوليه‌ رامورد تأمل‌ّ قرار مي‌دهند و به‌ عنوان‌ مثال‌ مي‌گويند بدان‌ سبب‌ انسان‌ اوليه‌ بر ديوار غارها نقاشي‌ مي‌كرد كه‌نيازهاي‌ خود را برآورد. گمان‌ مي‌كرد ـ في‌المثل‌ ـ اگر عكس‌ گوزن‌ را بر ديوار غار بكشد، در حالي‌ كه‌ تيري‌ درسينه‌ او فرو رفته‌ است‌ به‌ گاه‌ شكار موفق‌ خواهد شد تير يا نيزه‌ بر سينه‌ حيوان‌ بزند و او را از پاي‌ درآورد وچنين‌ بود كه‌ آرام‌ آرام‌ نقاشي‌ معني‌ پيدا كرد. رقص‌ و آواز و شعر نتيجه‌ حركات‌ ويژه‌ و سرودخواني‌ دسته‌جمعي‌ است‌ كه‌ ـ مثلاً ـ با هدف‌ دور كردن‌ ارواح‌ خبيثه‌ انجام‌ مي‌شد و چنين‌ است‌ حكايت‌ خاستگاه‌ ديگر هنرهاكه‌ هريك‌ بدان‌ سبب‌ به‌ وجود آمد كه‌ برآورنده‌ يكي‌ از نيازهاي‌ مادي‌ انسان‌ بود. نقش‌ تكرار و تمرين‌ و تجربه‌در اين‌ نظريه‌ روشن‌ است‌...در جنب‌ اين‌ دو نظريه‌ ديدگاهي‌ ديگر در زمينه‌ تبيين‌ خاستگاه‌ هنر در خور توجه‌است‌ و آن‌ نظريه‌اي‌ است‌ كه‌ بر طبق‌ آن‌ اولاً، هنر و از جمله‌ هنر شاعري‌ چونان‌ هر عمل‌ و هر كار ديگر (مثلاًچونان‌ خياطي‌ يا رانندگي‌) ياد گرفتني‌ و اكتسابي‌ است‌ و مي‌توان‌ شاعر شد همان‌ گونه‌ كه‌ مي‌توان‌ خياط‌ شد؛ثانياً؛ «ناخودآگاه‌» انسان‌ در اين‌ كار نقش‌ ويژه‌اي‌ دارد و الهام‌ بخش‌ شاعر است‌. بدين‌ معنا كه‌ مجموع‌آموخته‌هاي‌ شاعر در ناخودآگاه‌ او ثبت‌ و ضبط‌ مي‌شود و در وضعي‌ خاص‌ بدانگاه‌ كه‌ شاعر آهنگ‌ سرودن‌شعر مي‌كند الهام‌ بخش‌ او مي‌شود و بدين‌ سان‌ اگر  در تبيين‌ مابعدالطبيعي‌، منشاء الهام‌، بيرون‌ از انسان‌ و درعالم‌ بالاست‌ بر طبق‌ اين‌ نظريه‌، منشاء الهام‌ در خود شاعر است‌ و همانا ناخودآگاه‌ اوست‌.7
ج‌. مسئله‌ ارزش‌ شعر و هنر
 اين‌ پرسش‌ كه‌ «هنر براي‌ چيست‌؟» و «شعر به‌ چه‌ كار مي‌آيد؟» و براي‌ انسان‌ چه‌ فايده‌اي‌ دارد، به‌ ظاهرآسان‌ترين‌ و ساده‌ترين‌ و به‌ واقع‌ و به‌ باطن‌ دشوارترين‌ پرسشي‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ مطرح‌ كرد. در جايي‌ كه‌سود معنايي‌ جز سود مادي‌ ندارد و «براي‌ چيست‌» پاسخي‌ جز «براي‌ سود مادي‌» نمي‌يابد از ارزش‌ شعرسخن‌ گفتن‌ و آن‌ را چونان‌ علم‌ لازمه‌ زندگي‌ دانستن‌ اگر محال‌ نباشد، سخت‌ دشوار است‌. باري‌ اگر در تنوع‌نيازهاي‌ انسان‌ تأمل‌ كنيم‌ و بپذيريم‌ كه‌ نيازهاي‌ عاطفي‌ انسان‌ اگر پر اهميت‌تر از نيازهاي‌ ديگر او نباشد، كم‌اهميت‌تر از آنها نيست‌. پرسش‌ بنيادي‌ «شعر و هنر براي‌ چيست‌؟» به‌ پاسخ‌ شايسته‌ خود مي‌رسد و معناي‌سخن‌ شارل‌ بودلر، شاعر فرانسوي‌ هرچه‌ بيشتر روشن‌ مي‌شود كه‌: «بي‌ آب‌ و نان‌ ممكن‌ است‌ ساعت‌ها و بساروزها زيست‌، اما بي‌شعر هرگز!»
 1.2. گزارش‌ تفصيلي‌: و آن‌ گزارشي‌ است‌ در زمينه‌ ماهيت‌ يا چيستي‌ زيبايي‌ و هنر كه‌ مورد توجه‌ خاص‌ما در اين‌ مقال‌ و در اين‌ مقاله‌ است‌. مراد از زيبايي‌ در اين‌ مقام‌ همانا زيبايي‌ هنري‌ يا هنرهاي‌ زيباست‌ و شعر،هنري‌ از جمله‌ هنرهاي‌ زيبا. بنابراين‌ در بحث‌ از ماهيت‌ يا چيستي‌ زيبايي‌ از يك‌ سو مي‌توان‌ از جنس‌ زيبايي‌ يازيبايي‌ به‌ عنوان‌ جنس‌ بحث‌ كرد و از سوي‌ ديگر از نوع‌ خاص‌ زيبايي‌، يا زيبايي‌ به‌ عنوان‌ نوع‌ كه‌ در بحث‌ مامراد نوع‌ شعر است‌، بنابراين‌ بحث‌ را تحت‌ دو عنوان‌ ـ چيستي‌ زيبايي‌ و چيستي‌ شعر ـ پي‌ مي‌گيريم‌.
 الف‌. چيستي‌ زيبايي‌: از ديرباز انديشمندان‌ بدين‌ پرسش‌ كه‌ «زيبايي‌ چيست‌؟» يا «يك‌ چيز چرا زيباست‌؟»توجه‌ كرده‌اند و كوشيده‌اند تا بدان‌ پاسخ‌ بدهند. از آن‌ جا كه‌ عادت‌ بر اين‌ جاري‌ است‌ كه‌ حكايت‌ را از يونان‌آغاز كنند من‌ نيز، فعلاً، از يونان‌ آغاز مي‌كنم‌ و همانند موارد ديگر ـ موارد ديگر فلسفي‌ ـ به‌ سخن‌ افلاطون‌ وارسطو گوش‌ فرا مي‌دهم‌ و از دو ديدگاه‌، كه‌ يكي‌ موسوم‌ است‌ به‌ ديدگاه‌ مابعدالطبيعي‌ و ديگري‌ موسوم‌ است‌به‌ ديدگاه‌ تجربي‌ (علمي‌) سخن‌ مي‌گويم‌:
 1. ديدگاه‌ مابعدالطبيعي‌، كه‌ ديدگاه‌ افلاطوني‌ است‌،8 رسم‌ يا دست‌ كم‌، چنان‌ است‌ كه‌ چون‌ از يونان‌ آغازكنند اين‌ ديدگاه‌ را به‌ افلاطون‌ منسوب‌ مي‌دارند و بر بنياد مباني‌ فلسفي‌ فكري‌ او به‌ تبيين‌ اين‌ ديدگاه‌مي‌پردازند، در حالي‌ كه‌ افلاطون‌ وامدار ايران‌ است‌ و تحت‌ تأثير شديد انديشه‌هاي‌ زردشت‌ و لاجرم‌ درزيبايي‌شناسي‌ نيز از اين‌ انديشه‌ها متأثر است‌. در نظام‌ فكري‌ افلاطون‌ نظريه‌ معروف‌ به‌ نظريه‌ «مُثُل‌ (=Ideas)» اساس‌ و بنياد است‌ و بر طبق‌ نظريه‌ مُثُل‌، اصل‌ و حقيقت‌ هرچيز، از جمله‌ اصل‌ و حقيقت‌ زيبايي‌ را درعالم‌ مُثُل‌، كه‌ همان‌ عالم‌ ارواح‌ جهان‌ مجرد است‌، بايد بازجُست‌ كه‌ در يك‌ كلام‌ و به‌ تعبير ميرفندرسكي‌، متفكرعصر صفوي‌، «صورتي‌ در زير دارد آن‌ چه‌ در بالاستي‌». افلاطون‌ از «آن‌ چه‌ در بالاست‌» و مجرد است‌ و كلي‌،به‌ «مُثُل‌» تعبير مي‌كند و اعلام‌ مي‌دارد هر نوع‌ موجود كه‌ در اين‌ جهان‌ ـ جهان‌ مادي‌ ـ است‌ يك‌ مثال‌ يا يك‌ ايده‌دارد كه‌ اصل‌ آن‌ نوع‌ است‌. بنابراين‌ به‌ شمار انواع‌ موجودات‌، اعم‌ از جماد و نبات‌ و حيوان‌ و حتي‌ مفاهيم‌ ومعاني‌، ايده‌ يا مثال‌ در عالمي‌ كه‌ از آن‌ به‌ عالم‌ مُثُل‌ تعبير مي‌شود، موجود است‌. مثال‌ها يا ايده‌ها، اصلند وموجودات‌ اين‌ جهاني‌، فرع‌؛ مثال‌ها، علتند و موجودات‌ اين‌ جهاني‌، معلول‌ و به‌ زبان‌ تشبيه‌ و تمثيل‌ مثال‌هااصلند و موجودات‌ اين‌ جهاني‌، عكس‌ و سايه‌ و پرتو. زيبايي‌، زيبايي‌ها و موجودات‌ زيبا نيز از اين‌ قاعده‌مستثني‌ نيستند؛ خواه‌ زيبايي‌هاي‌ طبيعي‌ اعم‌ از پديده‌هاي‌ زيباي‌ طبيعت‌ و موجودات‌ زنده‌ زيبا، به‌ ويژه‌ مردم‌زيباروي‌ يا زيبا رويان‌، خواه‌ زيبايي‌هاي‌ هنري‌ يا هنرهاي‌ زيبا، اعم‌ از شعر و موسيقي‌ و معماري‌ و آواي‌خوش‌ و نقاشي‌ و ديگر هنرها...حكايت‌ چنين‌ است‌ جمله‌، پرتو مثال‌ يا ايده‌ زيبايي‌ هستند و هريك‌ به‌ نسبتي‌ ازآن‌ مثال‌ و از آن‌ ايده‌ بهره‌مند شده‌اند، يعني‌ كه‌ زيبا هرچه‌ زيباتر باشد از ايده‌ زيبايي‌ بهره‌ بيشتري‌ برده‌ است‌.بالاتر از حكايت‌ مثال‌ و ايده‌ زيبايي‌، آن‌ سان‌ كه‌ افلاطون‌ تصريح‌ مي‌كند، مثال‌ها (=ايده‌ها) نيز خود مثال‌هاي‌برتر و كامل‌تري‌ دارند و جهان‌ مُثل‌، به‌ زبان‌ تشبيه‌، چونان‌ مخروط‌ است‌  كه‌ از يك‌ قاعده‌ آغاز مي‌شود، به‌سوي‌ بالا مي‌رود و هرچه‌ بالاتر مي‌رود محدودتر و باريك‌تر مي‌شود تا سرانجام‌ به‌ يك‌ نقطه‌، كه‌ همانا نوك‌مخروط‌ است‌، پايان‌ مي‌يابد. نوك‌ مخروط‌ (يا هرم‌) مُثُل‌ ـ مثال‌ اعلي‌ ناميده‌ مي‌شود كه‌ خير مطلق‌، حقيقت‌ مطلق‌و زيبايي‌ مطلق‌ است‌ كه‌ آن‌ جا خير و حقيقت‌ و زيبايي‌ به‌ وحدت‌ مي‌رسند و با اين‌ نگرش‌ و بر اين‌ بنياد، آن‌سان‌ كه‌ عرفاي‌ طرفدار عشق‌ و وحدت‌ وجود تصريح‌ مي‌كنند، جمله‌ زيبايي‌ها پرتوهاي‌ زيبايي‌ مطلقند و دراصل‌ حاصل‌ «يك‌ فروغ‌ روي‌ او»9...و چنين‌ است‌ كه‌ اگر بپرسيم‌ و بپرسند: زيبايي‌ چيست‌؟ پاسخ‌ مي‌دهند:«زيبايي‌، پرتو مثال‌ زيبايي‌، يا پرتو زيبايي‌ مطلق‌ است‌» و اگر پرسيده‌ شود: چرا يك‌ چيز زيباست‌؟ پاسخ‌ آن‌است‌ كه‌: «چون‌ از مثال‌ زيبايي‌ بهره‌مند شده‌، يا چون‌ از زيبايي‌ مطلق‌ بهره‌ برده‌ است‌» و بدين‌سان‌ چيستي‌زيبايي‌ از ديدگاه‌ مابعدالطبيعي‌ (= ديدگاه‌ افلاطوني‌ و عرفاني‌) تبيين‌ و توجيه‌ مي‌شود و شگفت‌ نيست‌ كه‌ ـفي‌المثل‌ ـ چون‌ مولانا مي‌خواهد از منشاء آسماني‌ موسيقي‌ سخن‌ بگويد و بدين‌ پرسش‌ پاسخ‌ دهد كه‌: چراآواي‌ موسيقي‌ دلنشين‌ و زيباست‌؟ به‌ اقتضاي‌ شيوه‌ شاعرانه‌ دو نمونه‌ ساز ـ سُرنا و دهل‌ ـ را مثال‌ مي‌آورد واز «ناقوركُل‌» كه‌ تعبيري‌ است‌ از ايده‌ يا مثال‌ سازها، سخن‌ مي‌گويد و سرانجام‌ نغمه‌ و آواز خوش‌ اين‌ دو سازرا جلوه‌ ناقوركُل‌ يا پرتو ايده‌ سازها مي‌شمارد10 و بدين‌ سان‌ به‌ تبيين‌ زيبايي‌ آواهاي‌ خوش‌ از ديدگاه‌مابعدالطبيعي‌ مي‌پردازد.
 2. ديدگاه‌ تجربي‌ (علمي‌)، كه‌ ديدگاه‌ ارسطويي‌ است‌، يا دست‌ كم‌ همان‌ گونه‌ و به‌ همان‌ دلايل‌ كه‌ ديدگاه‌ مابعد الطبيعي‌ به‌ افلاطون‌ منسوب‌ مي‌شود ديدگاه‌ تجربي‌ (علمي‌) هم‌ به‌ شاگرد وي‌، ارسطو منسوب‌ مي‌گردد.اگر افلاطون‌ همواره‌ روي‌ به‌ آسمان‌ داشت‌، ارسطو روي‌ از آسمان‌ برتافت‌ و به‌ زمين‌ توجه‌ كرد. گفته‌اند ونوشته‌اند كه‌ در كليساي‌ واتيكان‌ نقاشيي‌ هست‌ از رافائل‌ كه‌ در آن‌ افلاطون‌ در حالي‌ كه‌ با انگشت‌ اشاره‌ خودبه‌ آسمان‌ اشاره‌ مي‌كند، نقش‌ شده‌ و ارسطو در حالي‌ كه‌ به‌ زمين‌ اشاره‌ مي‌كند. رافائل‌ خواسته‌ است‌ تا ازطريق‌ اين‌ نقاشي‌ نگرش‌ كلي‌ وحركت‌ بنيادي‌ اين‌ دو فيلسوف‌ را نشان‌ دهد. سخن‌ ارسطو هم‌ در نقشه‌ استادخود، افلاطون‌ مشهور است‌؛ اين‌ سخن‌ كه‌: «حقيقت‌ را بيش‌ از استاد خود، افلاطون‌، دوست‌ مي‌دارم‌». ارسطواين‌ سخن‌ را در نقد نظريه‌ مُثُل‌ افلاطوني‌ ـ كه‌ همانا بنيادي‌ترين‌ نظريه‌ افلاطون‌ و اساس‌ همه‌ نظريه‌هاي‌ اوست‌ـ بيان‌ مي‌كند و بدين‌ سان‌، به‌ آن‌ گونه‌ نگرش‌ روي‌ مي‌آورد كه‌ در برابر نگرش‌ مابعدالطبيعي‌ افلاطوني‌ از آن‌به‌ نگرش‌ تجربي‌ ـ عملي‌ تعبير مي‌شود. از اين‌ ديدگاه‌ بود كه‌ ارسطو اعلام‌ كرد كه‌ سرچشمه‌ زيبايي‌، علت‌ زيبابودن‌ يك‌ چيز زيبا و حكايت‌ چيستي‌ زيبايي‌ را، نه‌ در آسمان‌ كه‌ در زمين‌ و در قلمرو تجربه‌ بايد جستجو كرد.به‌ نظر ارسطو رمز و راز زيبايي‌ در «تناسب‌ و هماهنگي‌ اجزا» است‌ و يك‌ چيز، يا يك‌ كل‌ بدان‌ سبب‌ زيباست‌ كه‌اجزاي‌ تشكيل‌ دهنده‌ آن‌ هماهنگ‌ و متناسب‌ باشد. بر طبق‌ اين‌ ديدگاه‌ اگر بپرسيم‌ و اگر بپرسند كه‌: زيبايي‌چيست‌؟ پاسخ‌ آن‌ است‌ كه‌: زيبايي‌، تناسب‌ و هماهنگي‌ است‌؛ تناسب‌ و هماهنگي‌ اجزا و اگر بپرسيم‌ كه‌: چرا يك‌چيز زيباست‌؟
 پاسخ‌ آن‌ است‌ كه‌: چون‌ اجزاي‌ تشكيل‌ دهنده‌ آن‌، متناسب‌، موزون‌ و هماهنگ‌ است‌. بر اين‌ بنياد پيكري‌زيباست‌ كه‌ اندام‌هاي‌ آن‌ متناسب‌ باشد با پيكري‌ زيباست‌ كه‌ اندام‌هاي‌ آن‌ متناسب‌ باشد؛ پيكره‌اي‌ (=مجسمه‌اي‌) زيباست‌ كه‌ اجزاي‌ آن‌ متناسب‌ باشد؛ آهنگي‌ زيباست‌ كه‌ عناصر آن‌ موزون‌ باشد11و....
 ب‌. چيستي‌ شعر: شعر، چنان‌ كه‌ اشارت‌ رفت‌، يكي‌ از زيبايي‌هاي‌ هنري‌ يا يكي‌ از هنرهاي‌ زيباست‌.زيبايي‌، به‌ عنوان‌ جنس‌ داراي‌ انواعي‌ است‌ كه‌ يكي‌ از آنها نوع‌ شعر است‌. به‌ بيان‌ ديگر زيبايي‌، چنان‌ كه‌ گاه‌ درهيأت‌ آواها و آهنگ‌ها متجلي‌ مي‌شود، گاه‌ در هيأت‌ الفاظ‌ موزون‌ جلوه‌گر مي‌گردد. بر آن‌ نيستم‌ تا از حكايت‌شعر و از تعاريف‌ آن‌ ـ كه‌ بسيار سخن‌ گفته‌اند ـ سخن‌ بگويم‌. تنها به‌ ذكر اين‌ نكته‌ بسنده‌ مي‌كنم‌ كه‌ تعاريف‌شعر، جمله‌ به‌ دو تعريف‌ باز مي‌گردد: يكي‌، تعريف‌ محتوايي‌ كه‌ از ديدگاه‌ فلسفي‌ طرح‌ مي‌شود و شعر اين‌گونه‌ تعريف‌ مي‌گردد: «كلام‌ مُخيّل‌ (= خيال‌انگيز)»؛ دوم‌، تعريف‌ لفظي‌ يا صوري‌ كه‌ از ديدگاه‌ ادبي‌ بيان‌مي‌شود و شعر را اين‌ سان‌ در قالب‌ تعريف‌ مي‌ريزد: «كلام‌ موزون‌ و مقفي‌»...موزونيّت‌، همان‌ حكايت‌ تناسب‌ وهماهنگي‌ است‌ كه‌ شعر اگر شعر باشد به‌ ناگزير، گونه‌اي‌ موزونيت‌، يعني‌ گونه‌اي‌ هماهنگي‌ و تناسب‌ در آن‌هست‌...به‌ بركت‌ علوم‌ بلاغي‌، از عروض‌ تا معاني‌ و بيان‌ و بديع‌، نيز شعر به‌ گونه‌اي‌ تناسب‌ و هماهنگي‌مي‌رسد و بدين‌ سان‌ علوم‌ بلاغي‌، به‌ عنوان‌ بخشي‌ از زيبايي‌شناسي‌ و فلسفه‌ هنر، مجال‌ بروز ظهور مي‌يابد واين‌، خود حكايتي‌ است‌ كه‌ مجالي‌ ديگر مي‌طلبد و بحث‌ آن‌ در اين‌ مختصر نمي‌گنجد.

2. بخش‌ دوم‌، غزل‌هاي‌ سعدي‌، آيينه‌ زيبايي‌
 هر چند سعدي‌ زيبايي‌ معشوق خود را حدّ زيبايي‌ دانسته‌ است‌ و سخنداني‌ خود را حدّ سخنداني‌، امّاكيست‌ كه‌ نپذيرد و كيست‌ كه‌ نداند غزل‌هاي‌ سعدي‌، از ديدگاه‌ زيبايي‌شناسي‌، حدّ زيبايي‌ نيز هست‌ و پيداست‌كه‌ شاعري‌ هنرمند كه‌ سخنش‌ حدّ سخنداني‌ و زيبايي‌ است‌، در زيبايي‌ِشناسي‌ و فلسفه‌ هنر نيز صاحب‌نظراست‌ و مي‌توان‌ با تأمل‌ و جستجو در سخن‌ او نظرياتش‌ را در فلسفه‌ هنر باز يافت‌ و باز شناخت‌ و به‌ تدوين‌ديدگاه‌هاي‌ او در فلسفه‌ هنر پرداخت‌... در اين‌ مقال‌ و در اين‌ مقاله‌، به‌ جستجوي‌ يكي‌ از مسايل‌ فلسفه‌ هنر درغزل‌هاي‌ سعدي‌ مي‌پردازيم‌؛ مسئله‌ ماهيّت‌ يا چيستي‌ زيبايي‌ و به‌ عنوان‌ نمونه‌ به‌ ذكر ابياتي‌ چند مي‌پردازيم‌؛ابياتي‌ كه‌ آيينه‌ ماهيت‌ زيبايي‌ و باز نماينده‌ چيستي‌ زيبايي‌ است‌...
 پبش‌ از آن‌ كه‌ به‌ ذكر نمونه‌ها بپردازيم‌، بايسته‌ است‌ تا بدين‌ پرسش‌ پاسخ‌ دهيم‌ كه‌ با توجه‌ به‌ ديدگاه‌هاي‌مابعدالطبيعي‌ و تجربي‌ (= علمي‌) در زمينه‌ چيستي‌ زيبايي‌ و با عنايت‌ به‌ نظريات‌ افلاطوني‌ و ارسطويي‌ ديدگاه‌شاعران‌ ما كدام‌ است‌؟ آنان‌ كجا ايستاده‌اند و به‌ كدام‌ نظريه‌ روي‌ آورده‌اند و بر كدام‌ ديدگاه‌ درنگ‌ كرده‌اند؟پاسخ‌ آن‌ است‌ كه‌ همان‌ جا كه‌ حكماي‌ ما ايستاده‌اند يعني‌ كه‌ شيوه‌ شاعران‌ ما در اخذ و اقتباس‌ ديدگاه‌ها درزمينه‌ چيستي‌ زيبايي‌ درست‌ و راست‌ به‌ اخذ و اقتباس‌ حكماي‌ ما در اين‌ ابوب‌ مي‌ماند. توضيح‌ سخن‌ آن‌ كه‌ برطبق‌ يك‌ طبقه‌ بندي‌ زيبايي‌ و خير دو ارزش‌ مثبت‌ است‌ كه‌ يكي‌ در دانش‌ اخلاق مورد بحث‌ قرار مي‌گيرد و يكي‌در دانش‌ زيبايي‌شناسي‌ و اين‌ دو، ذيل‌ عنوان‌ كلي‌ ارزش‌شناسي‌ قرار مي‌گيرد. حكماي‌ ما در طراحي‌ نظريه‌هاي‌اخلاقي‌ هم‌ از ديدگاه‌هاي‌ افلاطوني‌ متأثر شده‌اند و هم‌ از ديدگاه‌هاي‌ ارسطويي‌، مكتب‌ اخلاقي‌، في‌المثل‌، كتاب‌اخلاق ناصري‌، گواه‌ مدّعاي‌ ماست‌ و اين‌ گونه‌ تأثّر و اين‌ گونه‌ اخذ و اقتباس‌ را در كار شاعرانمان‌ در اخذ واقتباس‌ ديدگاه‌ها در زمينه‌ چيستي‌ زيبايي‌ شاهد توانيم‌ بود. چنين‌ مي‌نمايد آنان‌، به‌ ويژه‌ سعدي‌، ديدگاه‌افلاطوني‌ و ارسطويي‌ در زمينه‌ چيستي‌ زيبايي‌ را مكمل‌ يكديگر مي‌ديده‌اند. تأمّل‌ در غزل‌هاي‌ سعدي‌، روشنگراين‌ حقيقت‌ است‌. شايد بتوان‌ به‌ موضوع‌ چنين‌ نگريست‌ كه‌ پديده‌هاي‌ زيبا و به‌ تعبير دقيق‌تر پديده‌هاي‌ هنري‌كه‌ پرتوهاي‌ زيبايي‌ مطلقند و هر يك‌ به‌ نسبتي‌ از سرچشمه‌ زيبايي‌ بهره‌ برده‌اند، در شكل‌ و هيأتي‌ نمودارمي‌شوند كه‌ تناسب‌ و هماهنگي‌ اجزا لازمه‌ وجودي‌ آنهاست‌ و چنين‌ است‌ كه‌ دو ديدگاه‌، در سخن‌ سعدي‌ به‌يكديگر مي‌پيوندد و به‌ مثابه‌ ديدگاهي‌ تازه‌ جلوه‌ گر مي‌شود.
 و امّا طرح‌ نمونه‌ها! نخست‌، به‌ ذكر نمونه‌هايي‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ جلوه‌گاه‌ ديدگاه‌ افلاطوني‌ است‌ و سپس‌نمونه‌هايي‌ را ذكر مي‌كنيم‌ كه‌ بر بنياد ديدگاه‌ ارسطويي‌ شكل‌ گرفته‌ و به‌ گروه‌ اوّل‌ نام‌ ابيات‌ افلاطوني‌ مي‌دهيم‌و گروه‌ دوم‌ را ابيات‌ ارسطويي‌ مي‌ناميم‌:
 الف‌. ابيات‌ افلاطوني‌: ابيات‌ افلاطوني‌ ابياتي‌ است‌ كه‌ در آنها نظريه‌ عرفاني‌ ـ افلاطوني‌ آشكار است‌. در اين‌ابيات‌، به‌ گونه‌اي‌ بيان‌ مي‌شود كه‌ حُسن‌ و جمال‌ و زيبايي‌ زيبارويان‌، پرتو زيبايي‌ مطلق‌ با پرتو جمال‌ حق‌است‌. اين‌ معنايي‌ است‌ كه‌ عارفان‌ حقيقت‌بين‌ با همه‌ وجود مي‌بينند و كوته‌ نظران‌ ظاهرنگر از آن‌ غافلند، مثل‌ِ:
1. چشم‌ كوته‌ نظران‌ بر ورق صورت‌خوبان 
‌خط‌ همي‌ بيند و عارف‌ قلم‌ صنع‌ خدارا12
(10/6) 
2. همه‌ را ديده‌ به‌ رويت‌ نگران‌ است‌،وليكن‌ 
خود پرستان‌ ز حقيقت‌ نشناسند هوا را
(11/6) 
3. مرد تماشاي‌ باغ‌ حُسن‌ تو سعدي‌ است‌ 
دست‌ فرومايگان‌ بَرَند به‌ يغما
(10/3) 
4.آن‌كه‌مي‌گويدنظربرصورت‌ خوبان‌خطاست‌
 او همين‌ صورت‌ همي‌ بيند ز معني‌ غافل‌است
(8/73) 
5. باور مكن‌ كه‌ صورت‌ او عقل‌ من‌ بُبرد
 عقل‌ من‌ آن‌ ربود كه‌ صورت‌ نگار اوست‌
(6/93) 
6. گر ديگران‌ به‌ منظر زيبا نظر كنند
 ما را نظر به‌ قدرت‌ پروردگار اوست‌
(7/93) 
 اين‌ ابيات‌، فقط‌ و فقط‌ نمونه‌هايي‌ است‌ بيانگر ديدگاه‌ افلاطوني‌ ـ عرفاني‌ در زمينه‌ چيستي‌ زيبايي‌...

 ب‌. ابيات‌ ارسطويي‌: ابياتي‌ كه‌ در آن‌ها، آشكارا، چيستي‌ هنر از ديدگاه‌ تجربي‌ ـ علمي‌ سخن‌ مي‌رود واعلام‌ مي‌دارد كه‌ زيبايي‌، يعني‌ «تناسب‌ اجزا» و به‌ تعبير هنرمندانه‌ سعدي‌ يعني‌ «حُسن‌ تركيب‌». سعدي‌ درغزلي‌ به‌ مطلع‌:
اگر تو فارغي‌ از حال‌ دوستان‌، يارا فرا
غت‌ از تو ميسّر نمي‌شود ما را...
 با ابداع‌ تعبير «حسن‌ِ تركيب‌» در معناي‌ «هماهنگي‌ و تناسب‌ اجزا» ديدگاه‌ موسوم‌ به‌ ديدگاه‌ ارسطويي‌ رادر زمينه‌ چيستي‌ زيبايي‌ اين‌ سان‌ مي‌پرورد:
به‌ جاي‌ سرو بلند ايستاده‌ بر لب‌ِ جوي ‌چرا نظر نكني‌ يار سرو بالا را،
شمايلي‌ كه‌ در اوصاف‌ِ حُسن‌ِ تركيبش‌
 مجال‌ نطق‌ نمانَد زبان‌ گويا را
 (5و4/4)
 در نمونه‌هايي‌ ديگر از اين‌ دست‌ تأمّل‌ كنيم‌:
1) تو آن‌ درخت‌ گلي‌ كاعتدال‌ قامت‌ تو 
بُبرد قيمت‌ سرو بلند بالا را
(5/5)
 در بيت‌ بالا شاعر ضمن‌ به‌ كار بردن‌ «اعتدال‌ قامت‌»«در معناي‌ زيبايي‌ شناسانه‌ «حسن‌ تركيب‌» يا «تناسب‌اندام‌» قامت‌ معشوق را با سرو ـ كه‌ نمونه‌ اعتدال‌ است‌ ـ مي‌سنجد و قامت‌ معشوق را موزون‌تر و متناسب‌تر ازسرو مي‌شمارد.
2) متناسبند و موزون‌ حركات‌ دلفريبت
 ‌متوجه‌ است‌ با ما سخنان‌ بي‌حسيبت‌
(1/29)
 در بيت‌ بالا دلفريبي‌ حركات‌ معشوق، معلول‌ تناسب‌ اين‌ حركات‌ انگاشته‌ شده‌؛ همان‌ تناسب‌ كه‌ علّت‌ِ زيبايي‌ و دلفريبي‌ است‌.
3) اي‌ كه‌ از سرو روان‌ قدّ تو چالاك‌تراست‌
 دل‌ به‌ روي‌ تو ز روي‌ تو طربناك‌تر است
‌(1/70)
 چالاك‌ در بيت‌ بالا و ابياتي‌ از اين‌ دست‌ به‌ معني‌ موزون‌ و با اندام‌ است‌ و بيانگر نظريه‌ مورد بحث‌. چنين‌است‌ بيت‌:
4) اي‌ كسوت‌ زيبايي‌ بر قامت‌ چالاكت
 ‌زيبا نتواند ديد الّا نظر پاكت‌
(1/142)
 در مصراع‌ اول‌ بيت‌ بالا بيانگر ديدگاه‌ ارسطويي‌ است‌ و مصراع‌ دوم‌ اشارت‌ است‌ به‌ ديدگاه‌ افلاطوني‌ اين‌ابيات‌ مشتي‌ است‌ ـ به‌ اصطلاح‌ ـ نمونه‌ خروار؛ ابياتي‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ مثابه‌ كليدي‌ از آنها بهره‌ جُست‌ و به‌بررسي‌ ديگر ابيات‌ پرداخت‌... در پايان‌ توجه‌ بدين‌ نكته‌ بايسته‌ است‌ كه‌ اگر شاعران‌ عارف‌ و عارف‌ مشرب‌، درپاره‌اي‌ موارد، شايد ديدگاه‌ افلاطوني‌ را بهتر منعكس‌ كرده‌ باشند، كمترين‌ ترديد در اين‌ امر نيست‌ كه‌ هيچ‌شاعر چون‌ سعدي‌ ديدگاه‌ ارسطويي‌ را در زمينه‌ چيستي‌ زيبايي‌ نپرورده‌ است‌.

...................
پي‌نوشت‌:

1. بازنوشته‌ سخنراني‌ يادروز سعدي‌ (اول‌ ارديبهشت‌ ماه‌ سال‌ 1378 خورشيدي‌) اين‌ جانب‌ است‌ تحت‌ عنوان‌بالا. بديهي‌ است‌ در اين‌ بازنويسي‌، برخي‌ از تعبيرها ـ كه‌ مناسب‌ گفتن‌ بوده‌ است‌ ـ جاي‌ خود را به‌ تعبيرهاي‌مناسب‌ نوشتن‌ داده‌ است‌.
2. هدف‌ من‌ از اين‌ گزارش‌ كوتاه‌، آشنا شدن‌ دانشجويان‌ ادب‌ فارسي‌ است‌ با اين‌ معاني‌. بدان‌ اميد كه‌ خود بامطالعه‌ كتب‌ فلسفي‌ دنباله‌ كار را بگيرند.
3. در باب‌ مباحث‌ مربوط‌ به‌ «منشأ هنر» و «ارزش‌ و هدف‌ شعر» رك‌: مقاله‌ نگارنده‌ تحت‌ عنوان‌ «حكايت ‌ِحكايت‌ِ شعر»، چاپ‌ شده‌ در: حكايت‌ شعر، نوشته‌ رابين‌ اسكلتن‌، ترجمه‌ مهرانگيز اوحدي‌، تهران‌، انتشارات‌ميترا، 1375 ش‌ و در باب‌ بحث‌ «چيستي‌ زيبايي‌» و نيز گزارشي‌ كوتاه‌ از فلسفه‌ هنر رك‌: كليات‌ فلسفه‌، نوشته‌نگارنده‌، چاپ‌ دانشگاه‌ پيام‌ نور.
4. در باب‌ «هستي‌شناسي‌ زيبايي‌» رك‌: رساله‌ چيستي‌ هنر. اسوالد، هنفلينگ‌، ترجمه‌ علي‌ رامين‌، تهران‌،انتشارات‌ هرمس‌، 1377.
5. مخزن‌ الاسرار، نظامي‌، «مقاله‌ شاعري‌»، به‌ ويژه‌ ابياتي‌ كه‌ با اين‌ مصراع‌ آغاز مي‌شود: «بلبل‌ عرشند سخن‌پروران‌».
6. افلاطون‌ از اين‌ معنا در رساله‌ «فدروس‌» سخن‌ گفته‌ است‌.
7. مقدمه‌ نگارنده‌ بر كتاب‌ حكايت‌ شعر يادداشت‌ شماره‌ 2.
8. براي‌ آگاهي‌ از ديدگاه‌ افلاطون‌ مي‌توان‌ از كتب‌ تاريخ‌ فلسفه‌، فصل‌ مربوط‌ به‌ افلاطون‌ بهره‌ جُست‌.
9. تعبيري‌ است‌ برگرفته‌ از اين‌ بيت‌ حافظ‌:
هر دو عالم‌ يك‌ فروغ‌ روي‌ اوست‌گفتمت‌ پيدا و پنهان‌ نيزهم‌
10. مولانا در مثنوي‌ (چاپ‌ نيكلسون‌ ج‌ 2، دفتر چهارم‌، ص‌ 321 و 322) نطريه‌هاي‌ مختلف‌ در باب‌ منشاء هنررا بيان‌ كرده‌ است‌. نخست‌ نظر خود را كه‌ همان‌ نظريه‌ عرفاني‌ ـ افلاطوني‌ است‌ بياني‌ مي‌دارد بدين‌ عبارت‌:
ناله‌ سُرنا تهديد دهل‌چيزكي‌ ماند در اين‌ ناقور كل‌
 و سپس‌ ديدگاه‌ فيلسوفان‌ را كه‌ معتقدند منشأ موسيقي‌ گردش‌ افلاك‌ است‌ و آن‌ گاه‌ نظريه‌ ديني‌ را از زبان‌مؤمنان‌ مبني‌ بر اين‌ كه‌ اصل‌ موسيقي‌ بهشتي‌ است‌.
11. براي‌ آگاهي‌ از ديدگاه‌ افلاطوني‌ و ارسطويي‌ در زمينه‌ «چيستي‌ زيبايي‌» ر. ك‌: كليات‌ فلسفه‌ = يادداشت‌شماره‌ 2.
12. ابياتي‌ كه‌ از سعدي‌ نقل‌ شده‌، از نسخه‌ مصحّح‌ مرحوم‌ محمدعلي‌ فروغي‌، چاپ‌ انتشارات‌ اميركبير است‌.شماره‌ سمت‌ چپ‌ خط‌ كج‌، شماره‌ غزل‌ شماره‌ سمت‌ راست‌ خط‌ كج‌، شماره‌ بيت‌ طبق‌ اين‌ نسخه‌ است‌. ترتيب‌غزل‌ها در نسخه‌ ديوان‌ غزليات‌ استاد سخن‌ سعدي‌ شيرازي‌، با شرح‌ ابيات‌، به‌ كوشش‌ دكتر خليل‌ خطيب‌رهبر، تهران‌، انتشارات‌ سعدي‌، 1367 ش‌، چاپ‌ دوم‌ نيز مطابق‌ نسخه‌ مصحّح‌ مرحوم‌ فروغي‌ است‌.